جمال یوسف ازین تیره خاکدان دیدم
عبیر پیرهن از گرد کاروان دیدم
۱ربود خواب ترا در کنارم از مستی
ترا چنان که دلم خواست آنچنان دیدم
۲جز این که آب شدم دست شستم از هستی
دگر چه بهره چو شبنم زگلستان دیدم
۳ز شست صاف نشد تیر راست را روزی
گشایشی که من از خانه چون کمان دیدم
۴دل گرفته من چون ز باغ بگشاید
که در گشودن در روی باغبان دیدم
۵برابرست به عیش تمام روی زمین
که روی خویش برآن خاک آستان دیدم
۶از آن گذشت به خمیازه عمر من چو کمان
که من ز دور گردی از نشان دیدم
۷میانه وطن وغربت است بادیه ها
منم که داغ غریبی در آشیان دیدم
۸چو گردباد نفس می کشم غبارآلود
ز بس که کلفت ازین تیره خاکدان دیدم
۹جواب آن غزل حاذق است این صائب
بهار دیدم و گل دیدم و خزان دیدم
۱۰