ز ناروایی خود این چنین که خوار شدم
به حیرتم که چسان خرج روزگار شدم
۱درین قلمرو آفت ز ناتوانیها
به هر کجا که نشستم خط غبار شدم
۲تو شاد باش که من همچو غنچه تصویر
خجل ز آمدن و رفتن بهار شدم
۳ز وحشتی که نکردند آهوان از من
به آشنایی لیلی امیدوار شدم
۴همان چو گرد یتیمی فزود قیمت من
ز بردباری خود گرچه خاکسار شدم
۵نمانده بود ز دل جز غبار افسوسی
ز خواب بیخبریها چو هوشیار شدم
۶همان ز سوزن کوته نظر در آزارم
اگرچه همچو مسیحا فلک سوارشدم
۷چه حاجت است به آغوش همچو موج مرا
چنین که محو در آن بحر بیکنار شدم
۸به پشت پاست مرا همچو لاله دایم چشم
ز دل سیاهی خود بس که شرمسار شدم
۹به گنج راه نبردم درین خراب آباد
اگرچه همچو زبان در دهان مار شدم
۱۰ز آب من جگر تشنه ای نشد سیراب
مرا ازین چه که چون گوهر آبدار شدم
۱۱ز اختیار مزن دم درین جهان صائب
که من ز راه ادب صاحب اختیار شدم
۱۲