به حرف و صوف ز لب مهر از چه بردارم
که پیش تیغ حوادث همین سپر دارم
۱درین ریاض من آن عندلیب دلگیرم
که در بهار سر خود به زیر پر دارم
۲سپهر مجمر و انجم سپند می گردد
اگر برون دهم آهی که در جگر دارم
۳مرا از زخم زبان نیست غم ز دل سیهی
چو خون مرده فراغت ز نیشتر دارم
۴میان اهل خرابات چون سفید شوم
که من ز بیخبریهای خود خبر دارم
۵اگر چه هر دو جهان را نثار او کردم
به پشت پای خجالت همان نظر دارم
۶کریم غافل از افتادگان نمی گردد
به پای خم چو سبو دست زیر سر دارم
۷ز تیغ راهزن از پیروی نمی ترسم
که من ز راهنما پیش رو سپر دارم
۸مگر ز گمشده خود خبر توانم یافت
هزار قافله اشک در سفر دارم
۹چنین که قافله عمر می رود به شتاب
کجاست فرصت آنم که توشه بردارم
۱۰ز بحر اگر چه ساحل رسیده ایم صائب
همان ملاحظه از موجه خطر دارم
۱۱