ز سر کلاه نمد را چگونه بردارم
که زیر تیغ حوادث همین سپر دارم
۱چو تخم سوخته از خاک بر نمی آید
سری که من ز خیال تو زیر پر دارم
۲مرا ز برگ سفر شوق کعبه غافل کرد
مگر چو آبله در راه آب بر دارم
۳دهم ز شوق جمال تو شستشوی نگاه
به آفتاب اگر بی رخست نظر دارم
۴ز طوق فاخته دیوانه ای زنجیری
رعونتی که ز آزادگی به سر دارم
۵توان ز دشمن دانا کناره کرد به عقل
ز تیر کج حذر از راست بیشتر دارم
۶کجا به سایه بال هما کنم اقبال
سعادتی که من از عشق در نظر دارم
۷ز دستگیری پیر مغان نیم نومید
اگر چه همچو سبو دست زیر سر دارم
۸دل از غبار یتیمی نمی توان برداشت
وگرنه بحر گره در دل گهر دارم
۹ز شوق تیغ تو از گل کنم اگر بستر
زبیقراری خون خار در جگر دارم
۱۰به کار عالم فانی نمی رود دستم
ز عجز نیست اگر دست بر کمر دارم
۱۱چو نی به ناخن من همچو نیشکر کردند
ازین چه سود که در آستین شکر دارم
۱۲کدوی پوچ ز صهبا گرانبها گردد
علاقه بیشتر از سر به درد سر دارم
۱۳گزیده است مرا پاس آشنایی خلق
وگرنه آبله ها در دل از سفر دارم
۱۴من و جدایی و آنگاه زندگی صائب
لبی به خون خود از تیغ تشنه تر دارم
۱۵