مکش ز حسرت تیغ خودم که تاب ندارم
ز هیچ چشمه دیگر امید آب ندارم
۱بغیر دل که به دست خداست بست و گشادش
دگر امید گشایش ز هیچ باب ندارم
۲خوشم به وعده خشکی ز شیشه خانه گردون
امید گوهر سیراب ازین سراب ندارم
۳درین محیط که بی لنگرست باد مخالف
بغیر کسب هوا کار چون حباب ندارم
۴چرا خورم غم دنیا به این دوروزه اقامت؟
چو بازگشت این منزل خراب ندارم
۵در آن جهان ندهد فقر اگر نتیجه، در اینجا
همین بس است که پروای انقلاب ندارم
۶دلیل قطع امیدست آرمیدگی من
ز نارسایی این رشته پیچ و تاب ندارم
۷مبین به موی سفیدم، که همچو صبح بهاران
درین بساط به جز پرده های خواب ندارم
۸ترا که هست می ازماهتاب روی مگردان
که من زدست تهی روی ماهتاب ندارم
۹درین ریاض من آن شبنم سیاه گلیمم
که روی گرم توقع ز آفتاب ندارم
۱۰مرا ز روز حساب ای نفس دراز مترسان
که خود حسابم و اندیشه حساب ندارم
۱۱مساز روی ترش از نگاه بی غرض من
که همچو نامه بی مطلبان جواب ندارم
۱۲ز فکر صائب من کاینات مست و خرابند
چه شد به ظاهر اگر در قدح شراب ندارم
۱۳