مرد غوغا نیستی سرور نمی باید شدن
تاب دردسر نداری سر نمی باید شدن
۱مور ازین تدبیر بر دست سلیمان بوسه زد
غافل از اندیشه لشکر نمی باید شدن
۲گوش سنگین می شود لوح مزار باغبان
میوه تا در باغ داری کر نمی باید شدن
۳کف ز بی مغزی سراسر می رود بر روی بحر
مرد زندان نیستی گوهر نمی باید شدن
۴تیغ موج از سنگ خارا می شود دندانه وار
ز اضطراب بحر بی لنگر نمی باید شدن
۵خسروان را عدل می بخشد حیات جاودان
در سیاهی همچو اسکندر نمی باید شدن
۶پادشاه از کشور بیگانه می دارد خطر
یک قدم از حد خود برتر نمی باید شدن
۷غوطه در دریای آتش می زند شمع از زبان
چون تهی مغزان زبان آور نمی باید شدن
۸نیست زیر سقف گردون جای آرام و قرار
چون سپند آسوده در مجمر نمی باید شدن
۹ظلمت ذاتی بود بهتر ز نور عارضی
همچو ماه از آفتاب انور نمی باید شدن
۱۰دامن از دست هوای نفس می باید گرفت
همچو خس بازیچه صرصر نمی باید شدن
۱۱منزل نزدیک را تعجیل می سازد دراز
همسفر با هیچ بی لنگر نمی باید شدن
۱۲حاصل دست تهی، ز افسوس بر هم سودن است
عاشق سیمین بران بی زر نمی باید شدن
۱۳نشکنی گر خویش را باری خودآرایی مکن
بت شکن گر نیستی بتگر نمی باید شدن
۱۴افسر آزادگان از ملک سر پیچیدن است
زیر بار منت افسر نمی باید شدن
۱۵لاغری آهوی وحشی را دعای جوشن است
از غم فربه شدن لاغر نمی باید شدن
۱۶بوسه ای صائب ز لعل یار می باید ربود
تشنه از سرچشمه کوثر نمی باید شدن
۱۷