از سرانجام سفر غافل نمی باید شدن
دل نهاد عمر مستعجل نمی باید شدن
۱در طریق شوق می باید گذشت از برق و باد
همسفر با مردم کاهل نمی باید شدن
۲عرض ره بر طول افزودن طریق عقل نیست
همچو مستان هر طرف مایل نمی باید شدن
۳تا به دریا می توان دست و بغل رفتن چو موج
خشک بر یک جای چون ساحل نمی باید شدن
۴کشتی نوح است صاحبدل درین دریای خون
در شکست هیچ صاحبدل نمی باید شدن
۵ناخنی تا هست در کف آه درد آلود را
دلگران از عقده مشکل نمی باید شدن
۶گوهری جز عقده دل نیست در بحر سراب
طالب دنیای بی حاصل نمی باید شدن
۷در نگارستان وحدت هر غباری محملی است
همچو مجنون محو یک محمل نمی باید شدن
۸نیست غیر از خوردن دل روزی ماه تمام
مرد دل خوردن نه ای، کامل نمی باید شدن
۹دعوی آزادگی بر طاق می باید گذاشت
چون صنوبر زیر بار دل نمی باید شدن
۱۰نشأه این باده مغز هوشمندی می خورد
از شراب عجب لایعقل نمی باید شدن
۱۱شکر خودکامی به ناکامان مدارا کردن است
غافل از ناکامی سایل نمی باید شدن
۱۲شمع را هنگامه آرایی به کشتن داده است
گرم در آرایش محفل نمی باید شدن
۱۳حسن معنی لیلی و الفاظ رنگین محمل است
پیش لیلی واله محمل نمی باید شدن
۱۴ملک دل را یاد مردم لشکر بیگانه است
صائب از یاد خدا غافل نمی باید شدن
۱۵