صبح شد ساقی نقاب دختر رز برفکن
زان لب شیرین، نمک در دیده ساغر فکن
۱آتشی در دل ز عشق لاابالی برفروز
آرزوی خام را چون عود در مجمر فکن
۲صیقلی کن سینه خود را ز موج اشک و آه
دفتر آیینه را در پیش اسکندر فکن
۳جمع کن خار و خس این دشت را چون گردباد
در گریبان سپهر و دیده اختر فکن
۴از صدف آیین دشمن پروری را یاد گیر
تیغ اگر بارد به فرقت، از دهن گوهر فکن
۵شهپر سالک سبکباری است در راه طلب
هر که دستار ترا خواهد، به پایش سرفکن
۶نعل وارونی است هر موجی درین دریای خون
هر کجا بیم خطر افزون بود لنگر فکن
۷آرمیدن شعله را مغلوب خاکستر کند
رخنه ها در سینه افلاک، چون مجمر فکن
۸دولت بیدار در زیر سر افتادگی است
خواب در هر جا که سنگینی کند، لنگر فکن
۹تا مگر صائب چراغ کشته ات روشن شود
چند روزی در گریبان خواب را اخگر فکن
۱۰