از جفای چرخ نالیدن نمی آید ز من
گوش خصم سفله تابیدن نمی آید ز من
۱دست بیعت با توکل داده ام روز ازل
از برای رزق کوشیدن نمی آید ز من
۲شمعم اما خانه همسایه از من روشن است
بر فروغ خویش چسبیدن نمی آید ز من
۳برنمی خیزد صدا از دست چون تنها بود
پیش بی دردان خروشیدن نمی آید ز من
۴خانه صیاد می دانم لباس فقر را
خرقه تزویر پوشیدن نمی آید ز من
۵بی میانجی مهربان می خواهم آن دلدار را
گل به دست دیگران چیدن نمی آید ز من
۶گرچه دارم صد زبان آتشین چون آفتاب
از گناه خویش پرسیدن نمی آید ز من
۷آسمان گو توتیا کن استخوان های مرا
رو به خاک عجز مالیدن نمی آید ز من
۸گرچه دارم پنجه شیر ژیان در آستین
سینه موری خراشیدن نمی آید ز من
۹ریشه غم، زعفران گردد اگر در سینه ام
چون گل تصویر، خندیدن نمی آید ز من
۱۰در کنار گل چو شبنم جای خود وا می کنم
سینه بر خاشاک مالیدن نمی آید ز من
۱۱داغ را از ننگ مرهم کرده ام صائب خلاص
گل به روی مهر مالیدن نمی آید ز من
۱۲