از حجاب عشق محرومم ز رخساری چنین
دست خالی می روم بیرون ز گلزاری چنین
۱سجده می آرند خورشید و مه و انجم ترا
قسمت یوسف نشد در خواب، بازاری چنین
۲خانه چشمش به آب زندگانی می رسد
هر که دارد در نظر خورشید رخسای چنین
۳حلقه زلفش مرا از کفر و دین بیگانه کرد
گر کمر بندد کسی، باری به زناری چنین
۴بی دل دین کرد خال زیر زلف او مرا
در کمین کس مباد دزد عیاری چنین
۵گوشها گنجینه گوهر شد از گفتار تو
کس ندارد یاد یاقوت گهرباری چنین
۶دیده قربانیان می گشت طوق قمریان
سرو بستانی اگر می داشت رفتاری چنین
۷برندارد گوشه چشمش سر از دنبال من
از خدا می خواستم عاشق نگهداری چنین
۸پرسش اغیار شیین کرد بر من مرگ را
بدتر از صد دشمن جانی است غمخواری چنین
۹سبزه خط برنمی گرداند از شمشیر روی
بود این آیینه را در کار زنگاری چنین
۱۰دل نگیرد یک نفس در سینه تنگم قرار
عالم امکان ندارد خانه بیزاری چنین
۱۱دامن صحرا چراغان شد ز نقش پای من
وادی مجنون ندارد گرم رفتاری چنین
۱۲کرد دلسرد از دو عالم داغ عشق او مرا
بهتر از صد گنج قارون است دیناری چنین
۱۳دار و گیر عقل بر من زندگی را تلخ ساخت
بدترست از لشکر بیگانه سرداری چنین
۱۴عشق بر من دردمندی را گوارا کرده است
چون شود به، هر که را باشد پرستاری چنین؟
۱۵تا گشودم چشم، رفت از کف دل آزاده ام
کی به همره باز می ماند سبکباری چنین؟
۱۶نور از آیینه می بارد سکندر را به خاک
از حیات جاودان کم نیست آثاری چنین
۱۷سایه طول امل آزادگان را می گزد
وای بر آن کس که دارد در بغل ماری چنین
۱۸از سر پر شور من کان ملاحت شد زمین
توشه ای بر دار بیدرد از نمکزاری چنین
۱۹روزگاری بود برگ گفتگو صائب نداشت
از نسیمی بر رخش بشکفت گلزاری چنین
۲۰