ز بس دامن کشد در خون مردم نازنین من
ز دامنگیری او جوی خون شد آستین من
۱به این طالع چرا از دوستان من راستی جویم؟
که افتاده است چپ با دست من نقش نگین من
۲اگر چه ظاهرم تلخ است، شیرین است گفتارم
نهان در پرده زنبور باشد انگبین من
۳ز بس بر خرمنم برق بلا ده تیغه می بارد
به خاکستر نشیند تا به گردن خوشه چین من
۴شفق هر صبحدم صد کاسه خون در ساغرم ریزد
فلک از کهکشان هر شب کمر بندد به کین من
۵مده رو پیش چشم من نقاب بی مروت را
مباد آید برون از پرده آه آتشین من
۶دماغ ناله مجنون صحرایی کجا دارد؟
جرس را مهر بر لب می نهد محمل نشین من
۷امیدی هست آب رفته اش دیگر به جو آید
یکی سازد به مژگان دست را گر آستین من
۸تو ای صائب دل خرم اگر داری خوشت باشد
گره فرسود شد در گرد غم چین جبین من
۹