از نگاه گرم گردد آفتابی روی او
وز فروغ چهره آتش دیده گردد موی او
۱همچو بوی گل که صد تو می شود از برگ خویش
بیشتر ظاهر شود از پرده نور روی او
۲در گریبان صبا مشتی عرق گردیده است
نکهت پیراهن یوسف ز شرم بوی او
۳با هزاران دست نتواند عنان دل گرفت
سرو در وقت خرام قامت دلجوی او
۴از گداز شرم با آن خیرگی گردد هلال
بگذرد گر آفتاب شوخ چشم از کوی او
۵چون صف مژگان دو عالم را کند زیر و زبر
تیغ را سازد علم چون غمزه جادوی او
۶می رود دایم سراسر در خیابان بهشت
هر که را زخم نمایانی است از بازوی او
۷میزند چون گل دو عالم موج آغوش امید
تا کجا شمشیر خواباند خم ابروی او
۸نیست در دامان گل شبنم، که تا روی تو دید
از خجالت آب شد آیینه بر زانوی او
۹چون تواند دیده صائب به گرد او رسید؟
خاک زد در دیده اختر رم آهوی او
۱۰