خضر اگر در خواب بیند خنجر مژگان او
می شود زخم نمایان عمر جاویدان او
۱حسن شرم آلود او زیور نمی گیرد به خود
شبنم بیگانه را ره نیست در بستان او
۲آستین از شاخ گل دارند دایم بر دهن
غنچه ها از شرم شکرخنده پنهان او
۳همچو آب زندگانی نیمخورد خضر نیست
سر به مهر شرم باشد چشمه حیوان او
۴نعل شبنم را ز برگ لاله بر آتش نهد
اشتیاق آفتاب چهره تابان او
۵دامن از دست نگارین زلیخا می کشد
ماه مصر از اشتیاق گوشه زندان او
۶عالمی چون گوی گردون بی سر و پا گشته اند
تا که را از خاک بردارد خم چوگان او
۷خودفروشیهاش می شد با خریداری بدل
یوسف مصری اگر می بود در دوران او
۸از خط شبرنگ آورده است فرمانی رخش
تا نپیچد هیچ دل ، سر از خطِ فرمانِ او
۹روز محشر را به آسانی به شب می آورد
هر که یک شب را به روز آورد در هجران او
۱۰تا چه باشد مشت خاک من، که کوه طور را
در فلاخن می گذارد شوخی جولان او
۱۱صائب از اندیشه ترتیب دیوان فارغ است
هر که باشد سینه روشندلان دیوان او
۱۲