می دود هر کس ز خود بیرون به استقبال او
سایه چون نقش قدم می ماند از دنبال او
۱بس که سرو قامت او دلپذیر افتاده است
برندارد دل به رفتن آب از تمثال او
۲نقش پای او به خون بی گناهان محضری است
بس که گردیده است خون عاشقان پامال او
۳ما ز بوی پیرهن قانع به یاد یوسفیم
نعمت آن باشد که چشمی نیست در دنبال او
۴ظاهر از شام غریبان است احوال غریب
حال دل پیداست از زلف پریشان حال او
۵سکه تا آورد در زر روی، گردانید پشت
ای خوشا جرمی که عذری هست در دنبال او
۶در میان پشت و روی ما را گر فرقی بود
نیست از ادبار گردون فرق تا اقبال ما
۷شد در آن کنج دهن از خرده بینی گوشه گیر
داغ دارد گوشه گیران جهان را خال او
۸دستگاه بوسه را زیر نگین آورده است
دست اگر یابم، به دندان می کنم تبخال او!
۹می کند قالب تهی تا حسن گردانید روی
بر امید جان نو آیینه از تمثال او
۱۰چون مسیحا همت هر کس بلند افتاده است
آسمان صائب بود چون بیضه زیر بال او
۱۱