پیچ و تاب عشق را نتوان ز جان برداشتن
نیست ممکن موج از آب روان برداشتن
۱چون صدف من هم ز گوهر دامنی می داشتم
می توانستم اگر دست از دهان برداشتن
۲خانه خالی پر و بالی است بهر سالکان
تیر را آسان بود دل از کمان برداشتن
۳هر که از دل بار بردارد، گران بر دوش نیست
از سبوی می گرانی می توان برداشتن
۴نیست در دریای شورانگیز عالم موج را
هیچ تدبیری به از دست از عنان برداشت
۵از خدا تا کی به دنیای دنی قانع شدن؟
چند از خوان سلیمان استخوان برداشتن؟
۶برنمی گردد به ابر از گوهر شهوار آب
نیست ممکن دل ز لعل دلستان برداشتن
۷پسته بی مغز در لب بستگی رسواترست
نیست حاجت پرده از کار جهان برداشتن
۸خوشتر از صد باغ و بستان است کنج عافیت
با قفس سهل است دل از گلستان برداشتن
۹می توان برداشت دل صائب به آسانی ز جان
لیک دشوارست دل از دوستان برداشتن
۱۰