بس که تندی کرد با پهلونشینان خوی تو
تیغ می لرزد چو برگ بید در پهلوی تو!
۱نسخه حسن تو ز حرف مکرر ساده است
پیچ و تاب خاص دارد چون کمر هر موی تو
۲تخم قابل در زمین پاک، گوهر می شود
دانه یاقوت می سازد عرق را روی تو
۳از حیا روی تو گر بیرون نیاید از نقاب
دور گردان را به مطلب می رساند بوی تو
۴ناخن الماس می گردد به چشمش ماه عید
دیده هر کس که افتاده است بر ابروی تو
۵سیل بی زنهار چون گرداب می گردد گره
بس که افتاده است دامنگیر خاک کوی تو
۶طوق قمری سرو را گردید طوق بندگی
تا به سیر گلشن آمد قامت دلجوی تو
۷چون حنا کز رفتن هندوستان گردد سیاه
خون دلها مشک شد در حلقه گیسوی تو
۸می شمارد دیده صیاد، داغ لاله را
بس که وحشت دارد از نظارگی آهوی تو
۹می شود هر شعله اش انگشت زنهار دگر
آتش سوزان اگر گردد طرف با خوی تو
۱۰چون گهر هر چند پهلوی تو چرب افتاده است
رنج بایک است رزق رشته از پهلوی تو
۱۱شمعها سر در گریبان خموشی می کشند
برفروزد از شراب آتشین چون روی تو
۱۲آنقدرها مست و بی باکی که خون عاشقان
می شود آب خمار نرگس جادوی تو
۱۳من که نامحرم شمارم دیده آیینه را
چون توانم بوالهوس را دید همزانوی تو؟
۱۴گل فتد در دیده اش از دیدن خورشید و ماه
چشم صائب آشنا گردید تا با روی تو
۱۵