وصفِ زلفِ یار عاجز میکند تقریر را
دوریِ این راه، کوته میکند شبگیر را
۱چشمِ حیران راست دایم حسن در مدِ نظر
عکسِ پا برجا بود آیینهٔ تصویر را
۲مور چون در خرمن افتد دست و پا گم میکند
نیست ممکن سیرْ دیدن حسنِ عالمگیر را
۳میکند وحشت سگِ لیلی همان از سایهاش
گرچه مجنون کرد رام خود پلنگ و شیر را
۴کفرِ نعمت میکند رزقِ حلالِ خود حرام
طفل از پستان گزیدن میکند خون شیر را
۵در دلِ آهن کند فریادِ مظلومان اثر
ناله از زندانیان افزون بود زنجیر را
۶از تحمل دشمنِ خونخوار گردد مهربان
گردنِ تسلیم میریزد دمِ شمشیر را
۷دعویِ حق را کند باطل گناهِ بیشعور
عذرِ نامقبول، ثابت میکند تقصیر را
۸از ثباتِ پا توان بر دشمنان فیروز شد
مینشاند یک هدف بر خاک، چندین تیر را
۹سرو صائب از هجومِ قمریان بالَد به خویش
از مریدان بادِ نخوت میفزاید پیر را
۱۰