مرا ز نشأه می ساخت کامیاب هوا
که هست داروی بیهوشی شراب هوا
۱علاج ظلمت ابرست باده روشن
که دل سیاه کند بی شراب ناب هوا
۲به گردش آر می پرده سوز را ساقی
که شد ز ابر سیه، عنبرین نقاب هوا
۳امید هست شود شسته توبه نامه ما
چنین شود به طراوت گر از سحاب هوا
۴شکایتی که که مرا از بهار هست این است
که می کند ز تری، آب در شراب هوا!
۵عجب که توبه سنگین ما کمر بندد
که ساخت رطل گران را سبک رکاب هوا
۶مده به دست هوا اختیار خویش که هست
عنان گسسته تر از موجه سراب هوا
۷هواپرست بود هر نفس به شاخ دگر
که اختیار ندارد در انقلاب هوا
۸فضای چرخ مقام نفس کشیدن نیست
نفس چگونه کند راست در حباب هوا؟
۹برون کن از سر نخوت هواپرستی را
که چون حباب کند خانه ها خراب هوا
۱۰ز زهد خشک اثر در جهان نخواهد ماند
که می کند دل سنگین توبه آب هوا
۱۱اگر نه صبح قیامت بود، چرا گیرد
چو نامه از رخ او هر نفس نقاب هوا؟
۱۲ز آه و گریه من شد جهان چنان تاریک
که روشنی نپذیرد ز آفتاب هوا
۱۳شدی چو پیر، مرو در پی هوا صائب
که دلپذیر بود موسم شباب هوا
۱۴