چنان که از نمک افزون شود جراحتها
یکی هزار ز پرسش شود مصیبتها
۱مپوش چشم ز نظاره غبار ملال
که پیش خیز نشاط است گرد کلفتها
۲مده ز جهل مرکب به نام تن چو عقیق
که هست لازم تحصیل نام، ظلمتها
۳مدار چشم اقامت ز اعتبار جهان
که همچو سایه بال هماست دولتها
۴نمیتوان به خس و خار کشت آتش را
یکی هزار شود عشق از نصیحتها
۵نبود حوصله چشم شور، ظرف مرا
به خوردن دل خود ساختم ز نعمتها
۶ز اشک، دیده یک آفریده رنگین نیست
فسرده است درین عهد خون غیرتها
۷نکرده ساده دل خود ز فکر، گوشه مگیر
که انجمن شود از فکر پوچ، خلوتها
۸نفس ز دل به لبم میرسد به دشواری
ز بس گره شده در سینهام شکایتها
۹کسی ز خاک لحد شسته رو برون آید
که شوید از عرق شرم، گرد خجلتها
۱۰گران شدن سبکی را در آستین دارد
که هست لازم ثقل ثقیل خفتها
۱۱جریده شو که ندارد به عهد ما صائب
به غیر خوردن دل دانه دام صحبتها
۱۲