ز شیرینی عتاب او شکرخندست پنداری
زبان در کام او بادام در قندست پنداری
۱به پیچ و تاب طی می گردد ایام حیات من
رگ جانم به آن موی میان بندست پنداری
۲چو شاخ گل به هر جا از سراپایش نظر افتد
چو آن لبهای شیرین در شکرخندست پنداری
۳کند چون حلقه های دام وحشت از نظربازان
نگاه او غزال جسته از بندست پنداری
۴به عیب خود نیفتد دیده هرگز عیبجویان را
به چشم بی بصیرت عیب فرزندست پنداری
۵پر کاهی ز احسان سبک مغزان بی حاصل
به چشم غیرت من کوه الوندست پنداری
۶به استقبال لیلی برنمی خیزد ز جای خود
ز چشم آهوان مجنون نظربندست پنداری
۷ندارد بی پر پروانه آب و تاب در محفل
نهال شمع، سبز از برگ پیوندست پنداری
۸به چشم هر که پوشیده است چشم از عالم امکان
فلک بر طاق نسیان شیشه ای چندست پنداری
۹نمی آید به چشم موشکافان صائب از تنگی
دهان تنگ او رزق هنرمندست پنداری
۱۰