ز وحشت چرخ بر من حلقه دام است پنداری
زمین از تنگ میدانی لب بام است پنداری
۱ز تیغش تا جدا شد زخم در خمیازه می افتد
دم شمشیر سیرابش لب جام است پنداری
۲درین وادی به آهو چشمی افتاده است کار من
که در عین رمیدن ساکن و رام است پنداری
۳ز بی دردی به زیر سایه گل عندلیب من
دل آزاده ای دارد که در دام است پنداری
۴فزود از منع، حرص بی بصر را دربدر گردی
به چشمش چوب دربان مد انعام است پنداری
۵زبان هر چند بی اندیشه در گفتار نگشایم
سخن بر لب مرا طفل و لب بام است پنداری
۶به چشم هر که صائب شد سرش گرم از می عرفان
فلک چون شیشه پر می، زمین جام است پنداری
۷