دل ز هر نقش گشته ساده مرا
دو جهان از نظر فتاده مرا
۱زه نگیرد کمانِ پر زورم
نکشد عقل در قلاده مرا
۲تا چو مجنون شوم بیابانگرد
میگزد همچو مار، جاده مرا
۳صبرِ در مهدِ خاک چون طفلان
دست بر روی هم نهاده مرا
۴چون گهر قانعم به قطرهٔ خویش
نیست اندیشهٔ زیاده مرا
۵میدهد بی طلب مرا روزی
آن که کرده است بی اراده مرا
۶صد گره در دلم فتد چو صدف
یک گره گر شود گشاده مرا
۷تا به روی تو چشمم افتاده است
آفتاب از نظر فتاده مرا
۸شد ز مستی کمانِ سختِ فلک
سست در قبضه چون کباده مرا
۹چون کدو نیست شیشه در بارم
نکند خرد، زورِ باده مرا
۱۰نه چنان بر سخن سوارم من
که توان ساختن پیاده مرا
۱۱تختهٔ مشقِ نقشها کرده است
همچو آیینه، لوحِ ساده مرا
۱۲هر قدر بیش باده مینوشم
میشود تشنگی زیاده مرا
۱۳بیخودی همچو چشمِ قربانی
کرده آسوده از اراده مرا
۱۴باز میآورد ز مستی عشق
همچو آبِ خمار، باده مرا
۱۵مانع سیر و دوُر شد صائب
صافی آبِ ایستاده مرا
۱۶