بیخودی رفتن است دلها را
هوش واماندن است دلها را
۱آه بیاختیار از سر درد
دامن افشاندن است دلها را
۲چشم پوشیدن از جهان خراب
چشم وا کردن است دلها را
۳غوطه خوردن به زهر ناکامی
سبزه غلتیدن است دلها را
۴سینه دادن به زخم تیر قضا
نیشکر خوردن است دلها را
۵از جگرها نسیم سوختگی
بوی پیراهن است دلها را
۶آه، افشاندن غبار از جان
گریه، افشردن است دلها را
۷گهر اشک دمبهدم سفتن
درد خود گفتن است دلها را
۸عیش شیرین این جهان خراب
تلخی مردن است دلها را
۹نفس را مطلق العنان کردن
خصم پروردن است دلها را
۱۰گل بیخار آرزومندی
خار پیراهن است دلها را
۱۱دیده هرچند موشکاف بود
پرده دیدن است دلها را
۱۲نیست پوشیده در جهان رازی
چشم اگر روشن است دلها را
۱۳حال دلها ز دیدهها پیداست
دیدهها روزن است دلها را
۱۴تا نگردد نگاه گوشهنشین
برق در خرمن است دلها را
۱۵آسمان گرچه وسعتی دارد
چشمه سوزن است دلها را
۱۶تا نگردد زبان خموش از لاف
آب در روغن است دلها را
۱۷درد هرکس به قدر بینش اوست
رنج بیش از تن است دلها را
۱۸به زبان حرف دوستی گفتن
بدگمان کردن است دلها را
۱۹تنگخلقی به دوستان صائب
در هم افشردن است دلها را
۲۰