فروغی است یکرنگی از گوهر ما
دل ساده فردی است از دفتر ما
۱به دعوی نداریم چون صبح حاجت
که خورشید مهری است از محضر ما
۲به محشر هم از جای خود برنخیزد
سپندی که افتاد در مجمر ما
۳عجب دارم از فکرهای پریشان
که شیرازه گیرد به خود دفتر ما
۴چو آیینه قانع به دیدار خشک است
ازین تازه رویان دو چشم تر ما
۵شکستند جوهر طرازان فطرت
چو فولاد در بیضه بال و پر ما
۶کجا پخته گردد، که از جوش دریا
نیامد ز خامی برون عنبر ما
۷درین بحر پر شور، مانند گوهر
گرانمایگی بس بود لنگر ما
۸چه سرها که داده است بر باد صائب
هوایی که شد چون حباب افسر ما
۹