منه بر دل زار بار جهان را
سبک ساز بر شاخ گل آشیان را
۱نفس آتشین کن به تسخیر گردون
که آتش کند نرم، پشت کمان را
۲چو شد زهر عادت، مضرت نبخشد
به مرگ آشنا کن به تدریج جان را
۳همین است پیغام گلهای رعنا
که یک کاسه کن نوبهار و خزان را
۴دل صاف در بند دنیا نماند
به تدریج گوهر خورد ریسمان را
۵بود کیمیا قرب اهل سعادت
هما مغز دولت کند استخوان را
۶برآور ز دل آه گردون نوردی
ز سر باز کن این شرار و دخان را
۷ز تن دست بردار و جان را صفا ده
که آیینه چشم است آیینه دان را
۸به غیر از زیان نیست در خودفروشی
اگر سود خواهی ببند این دکان را
۹ز معراج منصب مجو پایداری
که بر یخ بود پای این نردبان را
۱۰بود غیبت خلق، مردارخواری
بپرداز ازین لقمه کام و زبان را
۱۱ز گوهر دهد لقمه ات ابر نیسان
اگر چون صدف پاک سازی دهان را
۱۲نکرد آسمان راست قامت در اینجا
تو خواهی کنی راست، کار جهان را؟
۱۳تکلف مکن در سلوکی که داری
چو خواهی که از خود کنی میهمان را
۱۴به زنجیر، دیوانه ننشیند از پا
چه پروای موج است آب روان را؟
۱۵فلک را مترسان به آه دروغین
که از تیر کج نیست پروا نشان را
۱۶به اشکی توان کند بنیاد غفلت
که یک قطره، سیل است خواب گران را
۱۷جهان استخوانی است بی مغز صائب
به پیش سگ انداز این استخوان را
۱۸