دست کوته مکن از دامن احسان طلب
تا کشی نکهت یوسف ز گریبان طلب
۱سالک آن به که شکایت ز ملامت نکند
که بود زخم زبان، خار بیابان طلب
۲رهرو عشق محال است که افسرده شود
عرق سرد ندارد تب سوزان طلب
۳پنجه سعی ترا ناخن غیرت کُندست
ورنه بی لعل و گهر نیست رگ کان طلب
۴از طلب چون شوم آسوده، که هر چشم زدن
می شود تازه ز رخسار تو ایمان طلب
۵شاهد ناطق کاملطلبان خاموشی است
شکوه دوری راه است ز نقصان طلب
۶آسمانها نفس بیهدهای می سوزند
به دویدن نشود قطع، بیابان طلب
۷چشمپوشیده ز دیدار چه لذت یابد؟
چه کند جلوه مطلوب به حیران طلب؟
۸جذبهای را به عنانگیری شوقم بفرست
که ازین بیش ندارم سر و سامان طلب
۹خار صحرای جنون از دل من سیراب است
زهره شیر بود آب نیستان طلب
۱۰من چه گنجشک ضعیفم، که هزاران سیمرغ
بال و پر ریخته در سیر بیابان طلب
۱۱جلوه شاهد مقصود بود پرده نشین
تا مصفا نشود آینه جان طلب
۱۲پای از حلقه زنجیر گذارد بر تخت
هر که یک چند کند صبر به زندان طلب
۱۳هر که چون غنچه کشد دست تصرف در جیب
ای بسا گل که بچیند ز گلستان طلب
۱۴صائب از زخم زبان، عشق، محابا نکند
خس و خاشاک بود سنبل و ریحان طلب
۱۵