گرچه نی زرد و ضعیف و لاغر و بی دست و پاست
چون عصای موسوی در خوردن غم اژدهاست
۱چون رگ ابر بهاران فیض می بارد ازو
ناودان کعبه دل، کوچه دارالبقاست
۲ترجمان ناز معشوق و نیاز عاشق است
با دهان بی زبان با هر زبانی آشناست
۳صور اسرافیل باشد مرده دل را ناله اش
چهره زرین او آهن دلان را کیمیاست
۴می برد ارواح قدسی را به جولانگاه قدس
بادپایی این چنین در عالم امکان کجاست؟
۵یوسفی از چاه می آرد برون در هر نفس
خاک یوسف خیز کنعان را چنین چاهی کجاست؟
۶چتر بر سر دارد از بال پریزاد نفس
چون سلیمان تخت او را پایه بر دوش هواست
۷در کمند دل شکارش نیست چین کوتهی
با غریبی نغمه های او به هر گوش آشناست
۸دست زرین کرم را نیست در دلهای تنگ
این ید طولی که او را در گشاد عقده هاست
۹گرچه سر تا پای او یک مصرع برجسته است
هر سر بندی ازو ترجیع بند ناله هاست
۱۰نیست در هر دل که کوه غم، نمی پیچد از او
چون صدا در کوهسارش بیشتر نشو و نماست
۱۱گرچه میدارد خطر از آستین دایم چراغ
ز آستین افشانی او شمع دلها را ضیاست
۱۲آستین مریم است و چاه یوسف، زین سبب
نغمه های دلفریبش روح بخش و جانفزاست
۱۳ناله هایش گریه مستانه را سنگ یده است
رنگ زردش بی قراری های دل را کهرباست
۱۴کوه را می آرد از فریاد در رقص الجمل
دعوی تمکین نمودن پیش او یارا کراست؟
۱۵کشتی می راست در طوفان غم باد مراد
در بیابان طلب آوارگان را رهنماست
۱۶در حریم میکشان مستانه می گوید سخن
چون به اهل حق رسد گویای اسرار خداست
۱۷هست در هر پرده آن جادو نفس را جلوه ای
صاحبان چشم را شمع است و کوران را عصاست
۱۸هر چه هر کس را بود در دل، مصور می کند
این چنین نقاش آتشدست در عالم کجاست؟
۱۹بینوایی لازم بی برگی افتاده است و او
با وجود آن که بی برگ است دایم بانواست
۲۰بسته در وا کردن دل بر میان ده جا کمر
بندهای دلگشای او بر این معنی گواست
۲۱می کند سیر مقامات و نمی جنبد ز جا
کوچه گردی می کند پیوسته و دایم بجاست
۲۲ناله های پر خم و پیچش ازین وحشت سرا
می برد دل را به سیر لامکان از راه راست
۲۳چون نیابد همزبانی، نامه سربسته ای است
همنفس چون یافت، در هر ناله اش طومارهاست
۲۴شست بر هر دل که بندد می کشد در خاک و خون
با جود بی پروبالی خدنگش بی خطاست
۲۵با تهیدستی نهد انگشت بر چشم قبول
هر دل بی برگ را کز وی تمنای نواست
۲۶خامه زرین او در دیده کوتاه بین
می نماید خشک، اما مد احسانش رساست
۲۷هست با دریای رحمت جویبارش متصل
همچو آب زندگی، زان نغمه هایش جانفزاست
۲۸در شکست لشکر غم، تیر روی ترکش است
در گشاد عقده حاجت سر انگشت سخاست
۲۹عاشق ناکام از دلدار دورافتاده ای است
آه سرد و چهره زردش بر این معنی گواست
۳۰پیکر زرینش از داغ و درفش بی شمار
محضر درد جگرسوز و غم بی انتهاست
۳۱غیر نی کز رهگذار چشم می نالد مدام
در میان دردمندان دیده نالان کراست؟
۳۲ناله های دلخراشش چون عصای موسوی
از نهاد سنگ خارا چشمه رحمت گشاست
۳۳می گذارد بر سر از لبهای مطرب تاج لعل
چون نفس، زان بر دل عشاق فرمانش رواست
۳۴این غزل صائب مرا از فیض مولانای روم
از زبان خامه شکرفشان بی خواست خاست
۳۵