کوثر بیداربختی دیده گریان ماست
گرده صحرای محشر سینه سوزان ماست
۱هر که دارد قطره اشکی، ز ما دارد نظر
هر که دارد آه گرمی، از دل سوزان ماست
۲وجد ما ذرات عالم را به رقص آورده است
هر کجا سرگشته ای یابید، سرگردان ماست
۳هر که را با ما سر دعوی است، میدان است و گوی!
داغ سودا نقطه بسم الله دیوان ماست
۴با گلستانی که ما را آشنایی داده اند
آسمان ها سبزه بیگانه بستان ماست
۵شور محشر میهمان زخم ما امروز نیست
مدتی شد این نمکدان بر کنار خوان ماست
۶چون فلاخن بر شکم سنگ از قناعت بسته ایم
سنگ اگر در پله روزی بود، دوران ماست
۷عمر ما چون موج، دایم در کشاکش می رود
روزی ما چون صدف هر چند در دامان ماست
۸ما چو طفلان تن به شغل خاکبازی داده ایم
ورنه گوی آسمان ها در خم چوگان ماست
۹در ریاض ما نروید سرو اقبال بلند
بخت خرم، سبزه بیگانه بستان ماست
۱۰دست ما در بند چین آستین افتاده است
ورنه تیغ کهکشان در قبضه فرمان ماست
۱۱نیست آیین تکلف شیوه ارباب فقر
هر که روزی از دل خود می خورد مهمان ماست
۱۲برگ عیش کوچه گردان جنون در باغ نیست
چون شوند آزاد طفلان، فصل گلریزان ماست
۱۳گر دل ما کعبه غم نیست صائب از چه روی
روی غم هر جا که باشد در دل ویران ماست؟
۱۴