درد بی درمان پیری منتهای دردهاست
مغز پوچ و رنگ زردش کهربای دردهاست
۱هیچ راهی چون به حق نزدیکتر از درد نیست
می برم غیرت به هر کس مبتلای دردهاست
۲کاسه دریوزه داغ است سر تا پای من
بس که هر عضو از وجود من گدای دردهاست
۳از جهان آب و گل امید آسایش خطاست
چار دیوار بدن مهمانسرای دردهاست
۴می کند آیینه خود را به ناخن صیقلی
سینه من بس که مشتاق لقای دردهاست
۵غوطه زد در خون خود دردی که پا در وی نهاد
سینه ما دردمندان کربلای دردهاست
۶گوشمال درد می سازد مسلمان نفس را
وای بر آن کس که کافر ماجرای دردهاست
۷چون کریم از میهمان سیری نمی باشد مرا
ناله ای گر می کنم گاهی صلای دردهاست
۸نیل چشم زخم باشد گنج را ویرانه ها
ورنه دل با این خرابی کی سزای دردهاست؟
۹می زنم چون مار نعل واژگون از پیچ و تاب
ورنه گنج عافیت در زیر پای دردهاست
۱۰می شود مایل به عاشق درد در هر جا که هست
جان سخت عاشقان آهن ربای دردهاست
۱۱درد ناقص را کند کامل، وجود کاملان
چهره زرین عاشق کیمیای دردهاست
۱۲نیست امروزی به ما پیوند درد و داغ عشق
از ازل صائب دل ما آشنای دردهاست
۱۳