عشق را بی دست و پایی دست و پای دیگرست
راه گم کردن درین ره رهنمای دیگرست
۱بس که حسن شوخ او هر دم به رنگی می شود
چشم من در هر نظر محو لقای دیگرست
۲شسته رویان گرچه میشویند از دلها غبار
چهره خوبان نوخط را صفای دیگرست
۳ساده رویی را که عصمت دیده بانی کرده است
سبزه خط پرده شرم و حیای دیگرست
۴جامه گلگونی که می خواهم ز تیغش جان برم
هر کف خاکی ز کویش کربلای دیگرست
۵خون عاشق چون تواند دامن او را گرفت؟
نازک اندامی که هر دم در قبای دیگرست
۶این دل صد پاره من، همچو اوراق خزان
هر نفس در عالمی، هر دم به جای دیگرست
۷روزگار خوشدلی چون خنده گل بی بقاست
با گلاب تلخکامی ها وفای دیگرست
۸مرد را هر چند تنهایی کند کامل عیار
صحبت یاران یکدل کیمیای دیگرست
۹طعنه نا آشنایی گوشه گیران را مزن
کز جهان بیگانگان را آشنای دیگرست
۱۰چون خطایی از تو سر زد در پشیمانی گریز
کز خطا نادم نگردیدن خطای دیگرست
۱۱ترک دنیا کرده را بر فرق سر ترک کلاه
بر سپهر سروری بال همای دیگرست
۱۲گرچه می گردد علم هر کس که از دنیا گذشت
از دو عالم هر که برخیزد لوای دیگرست
۱۳در چنین بحری که موج اوست تیغ آبدار
خویش را فانی ندانستن فنای دیگرست
۱۴گرچه صائب آب حیوان می دهد عمر ابد
حفظ آب روی خود آب بقای دیگرست
۱۵