حسن بالادست را هر روزشان دیگرست
شعله جانسوز را هر دم زبان دیگرست
۱از می روشن صفای جام می گردد حجاب
ورنه هر آیینه رو، آیینه دان دیگرست
۲چهره گل پرده رخسار گلرنگ کسی است
سرو بستان جامه سرو روان دیگرست
۳چشم کوته بین به غور کار نتواند رسید
ورنه هر شبنم محیط بیکران دیگرست
۴عالم آسودگان دایم بود بر یک قرار
بی قراران ترا هر دم جهان دیگرست
۵قبله را چون طاق نسیان از نظر افکنده ایم
سجده ما روشناس آستان دیگرست
۶گرچه حفظ حق جهان را دیده بانی میکند
آهوان دشت را وحشت شبان دیگرست
۷چون سکندر دست شستن از زلال زندگی
بی نیازان را حیات جاودان دیگرست
۸میتراود گرچه از هر خار شکر نوبهار
سبزه نورسته را تیغ زبان دیگرست
۹می توان رفتن به پای علم بر بام خرد
آسمان معرفت را نردبان دیگرست
۱۰از تحمل دشمن خونخوار می گردد دلیر
شیشه جانی تیغ را سنگ فسان دیگرست
۱۱این جواب آن غزل صائب که ملا گفته است
لب فرو بندید کاو را همزبان دیگرست
۱۲