چه در گوش گل گفت باد خزانی
که انداخت از سر، کلاهِ کیانی؟
۱ز بالای اشجار از باد دستی
نسیمِ خزان میکند زر فشانی
۲به تاراج، برگِ درختان ز هر سو
کند موذیباد موشکدوانی
۳شده برف ظاهر به فرق صنوبر
چو دستار بر تارک مولتانی
۴از آن چهره شد سرخ برگ رزان را
که خوردند سیلی ز باد خزانی
۵ز یخ آب را لوح سیمین به دامن
چو طفلی که دارد سر درسخوانی
۶چو بلبل نظر کرد کز لشکر دی
گل افتاد از مسند کامرانی
۷کفن کرد از برف بر خود مهیا
که بی او نمیخواهم این زندگانی
۸ببین گردش دور و طور زمان را
به گردش درآور مِیِ ارغوانی
۹مِیِ کهنه و نو خطی را طلب کن
که حظ یابی از نوبهار جوانی
۱۰سبک باش و بردار رطل گران را
که از دل برد بار محنت گرانی
۱۱به دست آر تا میتوان جام باده
مده عشرت از دست تا میتوانی
۱۲به یاران جانی دمی خو بر آور
که عیشیست خوش بزم یاران جانی
۱۳خوش آن شیشه کز وی درخشان شود می
چو مینای چرخ و سهیل یمانی
۱۴که در بزم عشرت به گردش درآری
به کامت شود گردش آسمانی
۱۵چه شادی ازین به که در بزم عشرت
نشینی و ساقی برابر نشانی
۱۶رسانی دماغ از شراب دمادم
سرود پیاپی به گردون رسانی
۱۷قدح چون حریفان میکش به مجلس
نبندد لب از خنده کامرانی
۱۸چو مستان ز تأثیر آهنگ مطرب
کند چشم مینای می خونچکانی
۱۹به سازنده دف آورد روی در روی
نوازنده با نی کند همزبانی
۲۰مقارن به فریاد گردد کمانچه
چو از تیر غم خصم صاحبقرانی
۲۱چه صاحبقرانی که او را قرینه
نگردیده موجود را دار فانی
۲۲علی ولی والی ملک هستی
که دانش بنای جهان راست بانی
۲۳زحل گر به درگاه قصر رفیعش
نورزد نکو شیوهٔ پاسبانی
۲۴فلک از شهاب و هلالش کند غل
به شکل غلامان هندوستانی
۲۵به گلخن وزد گر نسیمی ز لطفش
ز لطف نسیمش کند گلستانی
۲۶و گر باد قهرش وزد سوی گلشن
درخت گل آید به آتشفشانی
۲۷گر از عرش اعلا شود زاغ کیوان
ز صد پایه برتر ز عالی مکانی
۲۸کجا با همای سر بارگاهش
تواند زدن لافِ همآشیانی؟
۲۹پر فرق گردنکشان سپاهش
کند خسرو مهر را سایبانی
۳۰اگر زاغ بر بام قصرش نشیند
کند با زحل دعوی توأمانی
۳۱عجب نبود از بارگاه رفیعش
اگر کهکشانش کند پاسبانی
۳۲تویی آن گرانمایه دُر گرامی
که چون جوهر اولت نیست ثانی
۳۳سمند بلندت به قطع مراحل
کند با کُمِیت فلک همعنانی
۳۴در آن دم که گلگون چو برق جهنده
به خونریز دشمن به میدان جهانی
۳۵همای ظفر بر سرت گسترد پَر
به روی زمین فرش خون گسترانی
۳۶غراب از سر شوق گوید به کرکس
که ای بیخبر! خیز و ده مژدگانی
۳۷که روزی شد از دولت دست و تیغش
تو را و مرا نعمت جاودانی
۳۸در این دشت از جور گرگ حوادث
مطیعش اگر شیوه سازد شبانی
۳۹اسد را ز گردون مرس کرده چون سگ
شهاب آورد از پی پاسبانی
۴۰و گر چرخ زنجیر عدل از مجرد
نبندد به آیین نوشیروانی
۴۱ز میل شهابش برای سیاست
ببینی کنی تیر و هر سو دوانی
۴۲به کف تیغ رخشنده رخش سبکپی
به میدان کین بر سر خصم رانی
۴۳نهد از سرای جهان بار بر خر
به آهنگ سرمنزل آن جهانی
۴۴به هر سو نشان ماند از خون ایشان
چو آتش به منزل پس از کاروانی
۴۵ثریاست یا از شفق مهر گردون
چو آلوده لب از میِ ارغوانی
۴۶چنان سیلیی زد بر او دست پهنت
که از ضرب آن ماند بر وی نشانی
۴۷زمین گر به پای سمندت نیفتد
به دستت عدم چون غبارش نشانی
۴۸و گر چرخ اطلس رود بر خلافت
روانی چه کرباسش از هم درانی
۴۹شها داد از ناکسان زمانه
فغان از خسیسان آخر زمانی
۵۰به صوف و سَقِرلاتشان پشتگرمی
به مردم ز دستارشان سرگرانی
۵۱خری چند مایل به جلهای رنگین
ددی چند راغب به آفترسانی
۵۲همه صاحب اسب و استر ولیکن
ز ناقابلی، قابل خرچرانی
۵۳سزاوار آن جمله کز اسب و استر
کِشی زیر و بمِشان، زنی تا توانی
۵۴پس آن گه شترها کنی پیش هر یک
به صحرا فرستی پی ساربانی
۵۵بود خوبتر وصف صوف مرقع
به گوش خردشان ز سبع المثانی
۵۶ز بازار آیند چون شب به خانه
به پرسند هر یک ز نوکر نهانی
۵۷که دیروز چون از فلانجا گذشتم
نمیکرد تعریف صوفم فلانی
۵۸ز پیشان غلامان ز کرس شبانه
زمینگیر چون سایه از ناتوانی
۵۹چو وحشی وطن کن به دشت خموشی
مکن ناله از درد بیخانمانی
۶۰همان گیر کز توست این دیرِ ششدَر
پر از زر در او، نه خم خسروانی
۶۱مخور غم گرت نیست اسب رونده
چو بر توسن طبع داری روانی
۶۲سخن گستری بر دعا ختم سازم
که سر میکشد خامه از همزبانی
۶۳الا تا مه نو در این کهنهمیدان
کند گوی خورشید را صولجانی
۶۴به چوگانی عیش بادا سواره
مطیعت به میدانگه کامرانی
۶۵