صبح عید است و تماشاگه گیتی در شاه
شاه چون عید مجسم به سر مسند و گاه
۱شاه بر مسند و زربفت قبایان ز دو سو
هر طرف بند قبا بافته بربند قباه
۲دیده طرف کمر جاه و کله گوشه بخت
چشم بیننده به هر گوشه که افکنده نگاه
۳بر دربار ز بسیاری سرهای سران
عرصه خاک همه گم شده در زیر جباه
۴سد حشر رخش به پیراهن هر جولانگه
سد جهان غاشیه کش بر سر هر میدانگاه
۵تا مصلا شده راهی چو ره کاهکشان
بسکه از دیده نظارگیان پر شده راه
۶چشم در راه جهانی که برون فرماید
همچو خورشید بلند اختر گردون خرگاه
۷میرمیران سبب امن و امان جان جهان
مظهر فیض ازل ماصدق لطف الاه
۸مرگ در قلزم قهرش اگر افتد به مثل
جان برون بردن از آن ورطه نیارد به شناه
۹در جهان بارد اگر ابر ز بحر سخطش
همه جا تیغ بروید به دل برگ گیاه
۱۰سایه طایر بأسش نگذارد که شود
بیضه در فصل تموز از تف خورشید تباه
۱۱سجده درگهش ای چرخ زیاد از سرتست
مکن این بیادبی راست کن آن پشت دو تاه
۱۲پیشتر زانکه بیابی ادبی بر سر این
بهتر آنست که داری ادب خویش نگاه
۱۳شاهراه نفس دشمن جاهش که در او
بر سخن راه گذر بسته ز بس ناله و آه
۱۴همچو دهلیزهٔ محنتکدهٔ ماتمیان
نیست خالی دمی از ولولهٔ وااسفاه
۱۵ای جهانی همه فرمانبر و تو فرمانده
وی تو حاجت ده و غیر از تو همه حاجتخواه
۱۶عقل غیر از تو ندیدهست و نبیند دگری
گر بود عاری از امثال و بری از اشباه
۱۷ذات پاک بری از شبهه گر اینست الحق
و هم ترسم که به سد دغدغه افتد ناگاه
۱۸در همان روز که فرمان تو بر عالم تاخت
رفت از ملک طبیعت به هزیمت اکراه
۱۹داری آن پایه که گر مصلحتی را به الفرض
بانگ بر نور زند باس تو کز سایه به کاه
۲۰مهر هر چند گراید به بلندی ز افق
نور او سایه اشخاص نسازد کوتاه
۲۱موج بر آب توان داشت چو جوهر بر تیغ
ضابطی گر بود از حفظ تو بر سطح میاه
۲۲طبع کافور به پا مردی آن گرمی طبع
چون سقنقور کند تقویت قوت باه
۲۳تند بادی که کند صدمه او کوه نگون
خرمن حلم ترا کج نکند یک پرکاه
۲۴زمرهای را بود این زعم کز آنست کسوف
که شود حایل خورشید و بصر هیأت ماه
۲۵این خلاف است دم از نور زند با رایت
روی خورشید کند چرخ به این جرم سیاه
۲۶هچ جا ملک دلی نیست که تسخیر نکرد
نام نیک تو که باشد همه جا در افواه
۲۷شاه آن نیست که ملکی به سپاهی گیرد
شاه آنست که بر ملک دلی باشد شاه
۲۸نام نیک است کلید در دروازه دل
دل نه ملکیست که تسخیر کنندش به سپاه
۲۹دارد آنسان کرمی عفو خطا آشامت
که لبش تر نکند مایه سد بحر گناه
۳۰از سیاست نکشد یک سر مو باد بروت
گنهی را که بود سایه عفو تو پناه
۳۱دشمنت در ته چاهیست که روح از بدنش
چون پرد تا به قیامت نرسد بر لب چاه
۳۲گر کسی را نبود حشر هم او خواهد بود
که نخواهد شدن از صور سرافیل آگاه
۳۳خصم پر کید تو ریشی که شدش دستویز
عنقریب است که آویخته از تخته کلاه
۳۴بر سر مسخرگان زود شود ژولیده
آن دمی را که زند شانه به ناخن روباه
۳۵داورا نادرهٔ بی بدلان سخنم
هر دو مصراع به صدق سخن من دو گواه
۳۶همچو من نادره گویی چو کنی از خود دور
کس نباشد که به سویم فکند نیم نگاه
۳۷وحشی از شاه نظر خواه کهاند این دگران
بس بود سد چو ترا یک نظر همت شاه
۳۸تا چنین است که از غرهٔ هر مه تا سلخ
نبود عید و مه عید نباشد هر ماه
۳۹چرخ را باد مه عید خم آن ابرو
عیدگاه و خور عرصه گه این درگاه
۴۰