ساقیا روز نشاط آمد و شد دور به کام
میرود روز ز بالای تو می ریز به جام
۱در قدح ریز از آن لعلی خورشید فروغ
که به یاقوت دهد پرتو اورنگ به وام
۲دلفریبی که در آیند روانی به سجود
زاهدان را چو شمیمی گذرد زان به مشام
۳آخر مجلس او بزم جدل را آغاز
اول صحبت او مجلس غم را انجام
۴بر سر پیک اجل گرم چو تازد گلگون
نگذارد که دگر گام نهد بر سر گام
۵گر گدای در میخانه خورد یک جامش
دهد از مستی آن جام به جم سد دشنام
۶ساز قانون طرب در چه مقامی برخیز
لاله سان با قدحی بر لب جو ساز مقام
۷بسکه شد باد روانبخش به آن بیجانی
سرو را در حرم باغ شود میل خرام
۸در پس پنجرهٔ باغ به رقص آمده گل
جلوهاش مرغ چمن دید و در افتاد به دام
۹از پی عذر که سر در سر ساغر کرده
در رکوع است گهی نرگس و گاهی به قیام
۱۰غنچه بگشوده لب از هم ز سر شاخ درخت
یا ز خون شیشهٔ خود کرده لبالب حجام
۱۱گشته در لاله ستان داغ دل لاله عیان
همچو هندو که در آتشکده گیرد آرام
۱۲غنچه را آب دماغ است روان از شبنم
مگر از لطف نسیم سحری کرده ز کام
۱۳آفتاب سر بام است غنیمت دانید
گل اگر ساخت دو روزی به سر شاخ مقام
۱۴غنچه بشکفت مگر پیک نسیم سحری
برد از آمدن میر به گلزار پیام
۱۵آن حسن خلق حسینی نسب حیدر دل
که فلک بهر زمین بوسی او کرده قیام
۱۶تیغ بند در او گر نشمارد خود را
خانه چرخ برین گور شود بر بهرام
۱۷تویی آن پاک ضمیری که ضمیرت امروز
بی سخن آورد از عالم فردا پیغام
۱۸با کف جود تو بخشندگی معدن چیست
پیش دست کرمت ریزش ابر است کدام
۱۹اندکی میکند آن صرف به سد جان کندن
جزویی خرج کند این به هزاران ابرام
۲۰کرده قهر تو مگر تیز به خورشید نگاه
ورنه از به هر چه مو تیغ شدش بر اندام
۲۱نیست کیوان که قدم بر سر افلاک زده
خانهٔ قدر ترا پیر غلامیست به بام
۲۲آنکه چون پسته ز نقل طربت خندان نیست
به که از سنگ بکوبند سرش چون بادام
۲۳خون بدخواه بر احباب تو چون شیر حلال
شربت عیش بر اعدای تو چون باده حرام
۲۴کامکارا منم آن نادر فرخنده پیام
شهریارا منم آن شاعر پاکیزه کلام
۲۵که کشیدهست ز یمن تو کلامم به کمال
که رسیدهست ز اقبال تو نظمم به نظام
۲۶نیست پوشیده که گر تاج و قبایی بودم
مردمان نادره خواندند مرا در ایام
۲۷چشم بر جامه و بر تاج معقد دارند
فکر بکر سخن خاص ندانند عوام
۲۸بارها داشت بر آن کوشش عریان تنیام
که برو جامه و دستار کسی گیر به وام
۲۹تا به جمعی که رسی جمله کنندت تعظیم
چون ز جایی گذری خلق کنندت اکرام
۳۰دیگر از طعنه نگویند که وضعش نگرید
باز از کینه نخندند که بینید اندام
۳۱عام شد گفتهٔ هر بی سر و پایی بر من
لطف خاصی که به تنگ آمدم از گفتهٔ عام
۳۲کام حاصل نشود وحشی ازین گفت و شنود
در ره فکر منه گام و زبان بند به کام
۳۳تا همه عمر در این بادیه از چادر کف
بحر چون حاج ره کعبه ببندد احرام
۳۴قله اهل دعا باد درت همچو حرم
مجمع اهل صفا کوی تو چون بیت حرام
۳۵