زلف پیش پای او بر خاک میساید جبین
همچو هندویی که پیش بت نهد سر بر زمین
۱زین خطایش بر سر بازار باید کند پوست
گر کند دعوی به زلفت نافهٔ آهوی چین
۲ای شب خورشید پوشت سنبل باغ بهشت
وی لب شکر فروشت چشمهٔ ماء معین
۳عاجز از موی میانت مردمان موشکاف
مضطر از درک دهانت مردمان خرده بین
۴گرمی مهر تو هردم میشود در دل ز یاد
تا ز ماه عارضت بنمود خط عنبرین
۵بهر دلگرمی طلسمی ماند بر آتش مگر
غمزهٔ افسونگرت چون غمزهٔ سحر آفرین
۶مردمان دیده از موج سرشکم بد برند
آب چون در کشتی افتد بد برد کشتی نشین
۷شد بهار اما چه خوشحالی مرا چون بی قدش
شاخ گل در دیده میآید چو میل آتشین
۸بگذر از بیت الحزن اکنون که در اطراف باغ
میکند بلبل غزلخوانی به آواز حزین
۹بلبل از گل در شکایت غنچه خندان از نشاط
گل پریشان زین حکایت بر جبین افکنده چین
۱۰تاکند در کار بلبل چون رسد هنگام کار
شاهد گل زهر پنهان کرده در زیر نگین
۱۱غنچه و گل اشک بلبل گر نمیکردند پاک
آستین آن چرا خونین شد و دامان این
۱۲آب جو بهر چه رو در هم کشد چون در چمن
کرده همیان پر درم از عکس برگ یاسمین
۱۳غنچه گو دلتنگ شو کو خردهای دارد به کف
کز نسیمش کیسه پردازیست هر سو در کمین
۱۴روح در تن میدمد باد بهاری غنچه را
میرسد گویا ز طرف روضه خلدبرین
۱۵یعنی از خاک حریم روضهٔ شاه نجف
گلبن باغ حقیقت سرو بستان یقین
۱۶حیدر صفدر، شه عنترکش خیبر گشای
سرور غالب، سر مردان امیر المؤمنین
۱۷تا چرا خود را نمیبیند ز نامش سر فراز
رخنهها در سینه کرد از رشک عینش حرف سین
۱۸کیست کو سر کرده سر باشد بدور عدل او
کش ز سر نگذشت حرف ناامیدی همچو شین
۱۹گر نیارد سر فرو با پاسبان درگهت
هندوی گردنکش کیوان درین حصن حصین
۲۰از طناب کهکشان جلاد خونریز فلک
برکشد او را به حلق از پیش طاق هفتمین
۲۱چرخ چوگانی که گوی خاک در چوگان اوست
رخش قدر عالیش را چیست داغی بر سرین
۲۲ذات پاکش گر نبودی بانی ملک وجود
حاش لله گر بدی الفت میان ماه وطین
۲۳شرح احوال حجیم و صورت حال جنان
سر به سر گوید، اشارت گر کند سوی جنین
۲۴ای حریم بوستان مرقدت دارالسلام
وی ز خیل خاک بوسان درت روح الامین
۲۵درگه قدر ترا ارواح علوی پاسبان
خرمن فضل ترا مرغان قدسی خوشه چین
۲۶سرکشان بردند سرها در گریبان عدم
هر کجا تیغت برون آورد سر از آستین
۲۷وقت خونریزی که سوی پیشهٔ ناوردگاه
پر دلان از هر طرف آیند چون شیر عرین
۲۸از نفیر جنگ گردد قصر گردون پر صدا
وز غریو کوس باشد گوش گردون پر طنین
۲۹جنگجویان نیزه بازند از یمین و از یسار
تندخویان رخش تازند از یسار و از یمین
۳۰گردد از برق سنان هر سو تنور کینه گرم
باشد از خون سران خاک سم اسبان عجین
۳۱بر سمند کوه پیکر تند خویان گرم جنگ
همچو آتش گشته پنهان در لباس آهنین
۳۲بر کشی تیغ درخشان روبروی خیل خصم
و ز پی آهنگ میدان جاکنی بر پشت زین
۳۳آن زمان مشکل که گردد در حریم کارزار
آن نفس حاشا که ماند در فضای دشت کین
۳۴نیزه داری غیر مهر آن نیز لرزان بر سپر
تیغ داری جز جبل افتاده او هم بر زمین
۳۵در دهن تیغ و کفن در گردن از دیبای چرخ
موکشان آرند زیرش از حصار چارمین
۳۶طبع معنی آفرینت در فشانی میکند
آفرین وحشی به طبع در فشانت آفرین
۳۷تا برون آرد ز تأثیر بهاران شخص خاک
لعل و یاقوتی که در زیرزمین دارد دفین
۳۸بسکه بر روی ز می بر قهر بارد آسمان
باد همچون مار بدخواه تودر زیرزمین
۳۹