بخش
قصاید وحشی بافقی
این بخش از «دیوان اشعار» وحشی بافقی است و ۴۱ مورد منتشرشده دارد (قصیده ۴۱).
- مورد منتشرشده
- ۴۱
- صفحه
- ۳
ترتیب: صعودی · نزولی
پالایش بر پایهٔ وزن
- ۱قصیدهٔ شمارهٔ ۱ - در ستایش غیاث الدین محمد میرمیرانبه میدان تاز و سر در آتشم ده باد جولان راپر از دود سپند جان من کن دور میدان راخواندن قصیده ‹
- ۲قصیدهٔ شمارهٔ ۲ - در ستایش پروردگارراحت اگر بایدت خلوت عنقا طلبعزت از آنجا بجوی حرمت از آنجا طلبخواندن قصیده ‹
- ۳قصیدهٔ شمارهٔ ۳ - در ستایش حضرت علی «ع»ز بحر بسکه برد آب سوی دشت سحابسراب بحر شود عنقریب و بحر سرابخواندن قصیده ‹
- ۴قصیدهٔ شمارهٔ ۴ - در ستاش میرمیرانتفت رشک ریاض رضوان استکه در او جای میرمیران استخواندن قصیده ‹
- ۵قصیدهٔ شمارهٔ ۵ - در ستایش میرمیرانآن را که خدا نگاهبان استاز فتنه دهر در امان استخواندن قصیده ‹
- ۶قصیدهٔ شمارهٔ ۶ - در ستایش میرمیرانبلبلی را که همین با گل بستان کار استبی گلش دیدن گلزار عجب دشوار استخواندن قصیده ‹
- ۷قصیدهٔ شمارهٔ ۷ - در ستایش میرمیرانشغلی که مطمح نظر کیمیاگر استتحصیل اتحاد صفات مس و زر استخواندن قصیده ‹
- ۸قصیدهٔ شمارهٔ ۸ - در ستایش امام دوازدهم «ع»سپهر قصد من زار ناتوان داردکه بر میان کمر کین ز کهکشان داردخواندن قصیده ‹
- ۹قصیدهٔ شمارهٔ ۹ - در ستایش شاه طهماسبآنکه جان بخش و جان ستان باشدلطف و قهر خدایگان باشدخواندن قصیده ‹
- ۱۰قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰ - در ستایش میرمیرانالاهی تا زمین باد و زمان بادبه حکمت هم زمین هم آسمان بادخواندن قصیده ‹
- ۱۱قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱ - در ستایش غیاث الدین محمد میرمیراندل و طبعی که من دارم اگر دریا و کان باشدیکی جوهر نثار آید یکی گوهر فشان باشدخواندن قصیده ‹
- ۱۲قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲ - در ستایش غیاث الدین محمد میرمیرانیک جهان جان خواهم و چندان امان از روزگارکن جهان جان ، بر آن جان جهان سازم نثارخواندن قصیده ‹
- ۱۳قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳ - در ستایش میرمیرانباد فرخنده عید و فصل بهاربر تو و شاهزادههای کبارخواندن قصیده ‹
- ۱۴قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴ - در ستایش شاه غیاث الدین محمد میرمیرانعقل و دولت ساعت سعدی نمودند اختیارساعت سعدی هزارش سعد اکبر پیشکارخواندن قصیده ‹
- ۱۵قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵ - در ستایش غیاث الدین محمد میرمیرانای بخت خفته خیز و نشین خوش به اعتبارزیرا که با تو بر سر لطف آمدهست یارخواندن قصیده ‹
- ۱۶قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶ - در ستایش عبدالله خان اعتمادالدولهسد زبان خواهم که سازم یک به یک گوهر نثاردر ثنای میرزای کام بخش کامکارخواندن قصیده ‹
