باد فرخنده عید و فصل بهار
بر تو و شاهزادههای کبار
۱میر میران که روی خرم تست
عید احرار و قبلهٔ ابرار
۲بر یمین و یسار تو چو روند
آن دو شهزادهٔ فلک مقدار
۳اله اله چه رشکها که برند
بر هم وقدر هم یمین و یسار
۴ای ترا آسمان جنیبت کش
وی ترا آفتاب غاشیه دار
۵کوه را همچو برق سرعت داد
هر کجا عزم تو نمود گذار
۶برق را همچو کوه ساکن ساخت
هر کجا حلم تو گرفت قرار
۷مور با حفظ تو برون آید
از ته پای پیل بی آزار
۸خصم بیهوده گردگو میکرد
گرد بازار نکبت و ادبار
۹نه متاعیست دولت و اقبال
که فروشند بر سر بازار
۱۰باز بر نسر طایر اندازند
بازداران تو ، به روز شکار
۱۱بر فلک نسر طایر ایمن نیست
کبک خود چیست و بر سر کهسار
۱۲گر به دیوار بر کشد به مثل
نقش خصم تو کلک نقش نگار
۱۳تن رود سرنگون که کوته چاه
سر رود مضطرب که کو سردار
۱۴بد سگالت که مرد وخاکش خورد
بلکه از خاک او نماند غبار
۱۵لحدش دیدمی به خواب که بود
همچو سوراخ مار تیره و تار
۱۶پیکری اندر او ز دود جحیم
پای تا سر سیاه گشته چو قار
۱۷دل پر زنگ کینه گر سوده
مانده یک کف سیاهی زنگار
۱۸چشم در چشمخانه خاک شده
مانده یک مشت نشتر و مسمار
۱۹قدرتت چون زبون نواز شده
صولتت چون رود به دفع مضار
۲۰عجز بگریزد از جبلت مور
زهر بگریزد از طبیعت مار
۲۱در کف استقامت رایت
جز خط راست ناید از پر گار
۲۲آب حزمت گرش به روی زنند
جهد از خواب صورت دیوار
۲۳داورا دادگسترا شاها
ای جهان را به ذاتت استظهار
۲۴واجب العرض خود به خدمت تو
گر اجازت بود کنم اظهار
۲۵به خدایی که لطف او بخشد
سد گنه را به نیم استغفار
۲۶از خطایی چو کفر سجده بت
بگذرد عفو او به یک اقرار
۲۷رقمی پیش طاق وحدت او
لیس فی الدار غیره دیار
۲۸آنکه نسبت به بی نیازی او
هست یکسان چه یار و چه اغیار
۲۹وانکه محتاج اوست هر کس هست
خواه بدکار و خواه نیکوکار
۳۰آن کس اول ز چشم تو فکند
هر کرا پیش خلق خواهد خوار
۳۱وانکه آخر کند غلام تواش
هر کرا آفرید دولتیار
۳۲که به دارالعبادهٔ تکلیف
مدتی قبل از آن که یابم بار
۳۳دم ازین خاندان زدم چون کرد
اقتضای طبیعتم مختار
۳۴این کشش ذاتی است و هر ذاتی
هست تا هست ذات را آثار
۳۵در میان عقیدهٔ من و غیر
هست شاها تفاوت بسیار
۳۶من نمیخواهم از تو غیر از تو
او نمیخواهد از تو جز دینار
۳۷همت هر کس از تو چیزی خواست
غیر دینار جست و ما دیدار
۳۸من سگ این درم اگر دگران
خادم این درند وخدمتکار
۳۹به خدا کز پی گدایی نیست
اینکه مدح تو میکنم تکرار
۴۰از در مدح و زیور نامت
میدهم زیب و زینت اشعار
۴۱چون بگویم گدا نیم ، هستم
شاعران را گدایی است شعار
۴۲هنر من گدایی است و مرا
از گدایی چگونه باشد عار
۴۳خاصه زینسان گداییی که گدا
زان شود صاحب ضیاع و عقار
۴۴از چه کس از کسی که گوید چرخ
که مرا هم گدای خویش شمار
۴۵آنقدر گویم ای که دست و دلت
مایه بخش معادن است و بحار
۴۶که گدای توام نه از همه کس
همه کس داند از صغار و کبار
۴۷فرقهٔ خود پسند کس مپسند
همگی عجب و جملگی پندار
۴۸از پی جر و اخذ سر تا پای
همه دست و زبان چو بید و چنار
۴۹آنچنان فرقه زیاده طلب
که طلب میکنند پنج از چار
۵۰چه عجب گر ز بیم طامعه شان
کور بنهد عصا و کل دستار
۵۱گر ز ابرامشان سخن راند
قابض روح بر سر بیمار
۵۲خوش بمیرند خستگان آسان
ندهد هیچ خسته جان دشوار
۵۳شکرلله کزین گروه نیم
من و شکر و زبان شکر گزار
۵۴شکر کز نقد کنز لایفنی
همتم پر نمود جیب و کنار
۵۵وحشی این شکر و این شکایت چیست
تا کی و چند طی کن این تومار
۵۶در دعای دوام دولت شاه
دست عجز و کف نیاز برآر
۵۷تا جهان را بهار و عیدی هست
در جهان باشی ای جهان وقار
۵۸که جهان از رخ خجستهٔ تست
خرم و خوش چو عید و فصل بهار
۵۹