یک جهان جان خواهم و چندان امان از روزگار
کن جهان جان ، بر آن جان جهان سازم نثار
۱گر دهد دستم ثبات کوه بستانم به وام
بسکه پای بندگی خواهم به راهت استوار
۲خاک چون گرداندم جذب سکون درگهت
تندباد رستخیز ازمن نینگیزد غبار
۳حاش لله گر بشوید صدمهٔ توفان نوح
از جبین من غبار سجده آن رهگذار
۴آمدم تا افکنم یک یک به راه توسنت
اینکه یک سردر بدن دارم بود گر سد هزار
۵آمدم تا سازم از بس خاک فرسایی به عجز
خاک این درگاه را از جبههٔ خود شرمسار
۶آمدم با کاروانهای دعای مستجاب
تا گشایم در حریم کعبةالاسلام بار
۷حبذا این خطه یزد است یا دارالامان
یا گلستان ارم یا روضهٔ دارالقرار
۸خفته در وی فارغ از آسیب و ایمن از گزند
شیر و آهو باز و تیهو بچهٔ گنجشک و مار
۹ضبط و ربط ملک تا حدی که بر وی نگذرد
جز به اذن باغبان در بوستان باد بهار
۱۰مردمش پروردهٔ ناز و نعیم عافیت
در پناه کامران کام بخش کامکار
۱۱تاج فرق سروری سرمایهٔ فر و شکوه
خاتم دست بزرگی مایهٔ عز و وقار
۱۲ماه ملک آرا غیاث الدین محمد آنکه هست
بر مراد خاطر او چرخ و انجم را مدار
۱۳در طلسم باطن او گنج درویشی نهان
وز جبین ظاهرش سیمای شاهی آشکار
۱۴ظاهرش بخشنده آمال هر صاحب امل
باطنش داننده امید هر امیدوار
۱۵در بساطی کاندرو دیوان احسانش بود
آرزو بسیار گو باشد تقاضا هرزه کار
۱۶ره ندارد چند چیز اندر جهان جود او
عیب منت نقص قلت احتمال انتظار
۱۷دشمنش گو خویش را میکش نخواهد یافتن
آنقدر رفعت که آویزند دزدی را ز دار
۱۸خویش را انداخت گردون در رکاب او ولی
زود میماند که بس تند است رخش این سوار
۱۹بلعجب رخشی که گر تازاندش رو بر ابد
در نخستین گام بر فارس کند امسال پار
۲۰در سر میدان چو خود را گرد کرده همچو گوی
پای او از گوشهٔ سم کرده گوشش را فکار
۲۱چشم تا بر هم زند بر جا نبیند نقش او
گر مصور صورت او را نگارد بر جدار
۲۲تیزهوش و تیزبین و نرم موی و نرم رو
خوش نشان و خوش عنان و راه دان و راهوار
۲۳با وجود آنکه چون کوه گرانش پیکریست
از سبک خیزی نماند نقش پایش بر غبار
۲۴ای ز پای توسنت یک نعل زرین آفتاب
کآسمانش مینهد بر سر ز روی افتخار
۲۵اقتباس نور اگر از پرتو رایت کند
تا ابد منفک نگرد روشنایی از شرار
۲۶تقویت چون یابد از حفظ تو تار عنکبوت
نگسلد گر بختی ایام را باشد مهار
۲۷بسکه دور از اعتدال انداخت وقت امتزاج
مایهٔ ترکیب بدخواه ترا پروردگار
۲۸گر مزاج فاسدش گردد مؤثر در عدد
مرتفع سازد فسادش صحت نصف از چهار
۲۹ز آتش قهرت شراری گرددش قائم مقام
فیالمثل گر عنصر آتش کشد پا بر کنار
۳۰روز و شب روی تو بزم آرای عالم مثل مه
چون قمر در چارده چون شمس در نصف النهار
۳۱روزگار از بهر چشم بخت بد خواهت نهاد
خواب را در حقههای سر به مهر کو کنار
۳۲سعی نیسان و صدف شرط است با دیگر امور
تا گهر گردد چو بارد مایهٔ بحر از بخار
۳۳کو خواص دست تو تا ابر بی آن حل و عقد
سازد از تأثیر آن هر قطره در شاهوار
۳۴زین تشبه چشم خصمت را نشاید ابر خواند
کاین سفید و اشکریز است آن سیاه و اشکبار
۳۵اشتراکی هست اما این کجا ماند بدان
چشم او گر ابر بودی نم که دیدی در بحار
۳۶داورا وحشی گر از لطف تو یابد تربیت
ای بسا نقد سخن کز وی بماند یادگار
۳۷از من استعداد و از تو تربیت وز بخت سعی
اهتمام از طبع و توفیق سخن از کردگار
۳۸گر مرتب گردد این اسباب در کم فرصتی
بشنوی کز من چها در دهر یابد انتشار
۳۹طالع ناساز و بخت نامساعد چون مرا
داد سر در وادی اندوه ازین خرم دیار
۴۰داشتم ناقص مسی وز کیمیای لطف تو
آن مس ناقص همه زر شد زر کامل عیار
۴۱آمدم تا سازدش رایج در اطراف جهان
سکه نام تو و شه زادههای نامدار
۴۲تا به استعداد یابد هر که یابد پایهای
تا به قدر پایه یابد که هر یابد اعتبار
۴۳در میان اعتبار و پایهٔ خصم تو باد
آنچنان بعدی که میباشد میان فخر و عار
۴۴