سد زبان خواهم که سازم یک به یک گوهر نثار
در ثنای میرزای کام بخش کامکار
۱مجلس آرای وزارت انجمن پیرای عدل
گوهر دریا کفایت اختر مهر اقتدار
۲بازده گو پشت دولت از وجود او به کوه
اعتمادالدوله آن پشت و پناه روزگار
۳هر پسر را کان پدر باشد به استصواب اوست
هر چه گیتی پرورد در تحت امر اختیار
۴از پسر گلزار عز کشوری را آب و رنگ
و ز پدر نخل وقار لشکری را برگ و بار
۵بیخ کش دولت نشاند بار آرد عزوشان
تخم کش حشمت فشاند بر دهد عز و وقار
۶گو پسر بر دهر فرمان ده که باز انسان پدر
از صلاحش نیست بیرون شیخ و شاب و شهریار
۷گوهری کز صلب آن دریاست میزیبد اگر
زینت افسر کنندش خسروان تاجدار
۸آصف جمجاه عبدالله دریا دل که هست
کان ز طبع او خجل بحر از کف او شرمسار
۹کشتی اندیشه گر در قلزم قهرش فتد
بشکند جایی که ناید تختهای زان بر کنار
۱۰بر ضمیر او که مرآت تصاویر قضاست
آنچه در اوهام بالقوه است بالفعل آشکار
۱۱حرف خوانان کتاب لطف او را در نظر
نسخه تریاق فاروق است نقش پشت مار
۱۲لطف و قهرش سبزه پرور سازد و گوهر گداز
قطره در قعر سقر ، وندر تک دریا شرار
۱۳حکم او گر سایه بر کهسار اندازد به فرض
چاهساری آورد پیدا به جای کوهسار
۱۴ماند ار گردون به خارستان قهرش بگذرد
پارهای از اطلس او بر سر هر نوک خار
۱۵در گشاد و بست با دستش تشبه میکنند
گرنه این میبود جزر و مد نبودی در بحار
۱۶با خطش کز خطهٔ شادیست دارد نسبتی
صبح خرم زانجهت خیزد ز خاک زنگبار
۱۷باد اگر رخش سلیمان بود زیر ران اوست
دیو طبعی کافرید از آذرش پروردگار
۱۸در طلوع مهرش ار با پرتو خور سردهند
پیش از او آید به غرب از شرق تا پای جدار
۱۹نقشش از عالم جهد بیرون اگر بر پشت او
مقرعه در دست تمثالی کشد صورت نگار
۲۰باد گویی اسب شطرنج است مانده در عری
در بساط بازی آن عرصه گردد راهوار
۲۱بر هوا پویان تواند گشت پیش از نفخ صور
کوه بر فتراک او گر دست سازد استوار
۲۲از دو دستش درگه بازی دو ابروی سیاه
بر فراز دیدهٔ خورشید گردد آشکار
۲۳قرص مهر و ماه چون آرد به زیر پا و دست
زان دو هاون سرمه کوبد بهر چشم روزگار
۲۴ور بیفشارد قدم سازد عروس زهره را
زان یکی خلخال سیمین زین یکی زرین سوار
۲۵نشکند در زیر پایش از سبک خیزی حباب
گر کند با پیکر چون کوه در دریا گذار
۲۶آید از حد مکان بر لامکان زان پیشتر
کز سر زین سایه بر خاک ره افتد از سوار
۲۷باید الحق اینچنین عالم نوردی تا بود
لایق ران و رکاب داور گیتی مدار
۲۸مایهٔ اکسیر از او گیرند اهل کیمیا
گر به خاک رهگذر بینی به عین اعتبار
۲۹ای که خاک پای یکران فلک میدان تست
خسرو سیارگان را زیت تاج افتخار
۳۰بهر حمل محملت بستن حلال از زر جهاز
این جهان پیما که هستش کهکشان سیمین مهار
۳۱وه چه گفتم چون شود محمل کش اجلال تو
ناقه دیرینه سال باز مانده از قطار
۳۲دست مظلومان چنان کردی قوی کاهو بره
با بروت شیر بازی میکند در مرغزار
۳۳مرغزاری را که از آب حمایت پروری
هر غزالی کاندراو گردد شود ضیغم شکار
۳۴با سر سد جا شکسته صرصر آید باز پس
پیش راهش گر کشد حفظ تو سدی از غبار
۳۵خواهد از اجرای حکمت سبزی باغ سپهر
از زمین بر آسمان جاری شود سد جویبار
۳۶کار فرمای طبیعت را اگر گویی ببند
رخنههای فتنه این قلعهٔ نیلی حصار
۳۷از پی اجزای گل بر آسمان آرند گرم
جزو خاکی را دخان و جزو آبی را بخار
۳۸در خور اوصاف آصف نیست وحشی این مقال
شو به عجز خویش قائل بر دعا کن اختصار
۳۹تا توان تعریف کردن رأی نیکان را به نور
تا توان تشبیه کردن روی خوبان را به نار
۴۰باد از روی تو نار شمع خاور عاریت
باد از روی تو نور ماه انور مستعار
۴۱