ای بخت خفته خیز و نشین خوش به اعتبار
زیرا که با تو بر سر لطف آمدهست یار
۱ای جان تو خوش بخند که حسرت سر آمدهست
آن گریه و دعای سحر کرده است کار
۲ای دل تورا نوید که پیدا شدش کلید
آن در که بسته بود به روی تو استوار
۳کشتی ما که موج غمش داشت در میان
برخاست باد شرطه و افتاد بر کنار
۴منت خدای را که بدل شد همه به شکر
آن شکوهها که داشتم از وضع روزگار
۵گو مدعی خناق کن از قرب من که هست
رشگ دراز دست و حریف گلو فشار
۶وقت شکفتگی و گل افشانی من است
خارم همه گل است و خزانم همه بهار
۷من بلبل ترانه زن باغ دولتم
یعنی که آمدهست گل دولتم ببار
۸هست این همه ذخیرهٔ دولت که مینهم
از فیض یک توجه سلطان نامدار
۹ماه بلند کوکبه کوکب احتشام
شاه سپهر مسند خورشید اقتدار
۱۰یعنی غیاث دین محمد که یافته
نظم دو کون بر لقب نام او قرار
۱۱اندر رکاب حشمت و میدان شوکتش
جمشید یک پیاده و خورشید یک سوار
۱۲هفت آسمان و چرخ نهم مشتبه شوند
یابند اگر به درگه او فرصت شمار
۱۳ای رفعت از علاقه قدر تو مرتفع
وی فخر را به نسبت ذات تو افتخار
۱۴از ساکنان صف نعالند نه فلک
جایی که همت تو نشیند به صدر بار
۱۵ایزد چو کرد تعبیه در چرخ نظم کون
دادش به مقتضای رضای تو اختیار
۱۶تا رهنمای امر تو تعیین نکرد راه
اجرام را به چرخ معین نشد مدار
۱۷از نعل دست و پا سمند تو زهره را
در ساعداست یا ره و در گوش گوشوار
۱۸حفظ تو واجب است فلک را که داردت
از سد جهان خلاصه دوران به یادگار
۱۹آنجا که باشد از تف خون تو یک اثر
کوه قوی نهاد به یک تف شود نزار
۲۰دریای آتش ار بود از حفظ نام تو
ماهی موم سالم از آنجا کند گذار
۲۱گر نامیه به نرمی خویت عمل کند
از راه طبع کسوت قاقم دهد به خار
۲۲نشو گیاه عمر حسودت ز چشمه ایست
کز رشحهای از آن شده پرورده زهر مار
۲۳آبش به نام سینهٔ خصم تو گر دهند
با خنجر کشیده دمد پنجهٔ چنار
۲۴از جام بغض هر که فلک گشت سرگران
الا به خون دشمن تو نشکند خمار
۲۵تیغیست خصمی تو که بسیار گردنان
خود را بر آن زدند و فتادند خوار و زار
۲۶در حملهٔ نخست سپر بایدش فکند
با تیغ گردنی که کند قصد کارزار
۲۷با قوت تسلط شاهین عدل تو
سیمرغ را مگس به سهولت کند شکار
۲۸کان از زبان تیشه چه آواز برکشید
گر از کف عطای تو نامد به زینهار
۲۹در معرض شمارهٔ او گو میا حساب
دست امید بخش تو چون شد وظیفه بار
۳۰دریا گهی که موج زند زان قبیل نیست
امواج او که رخنه در او افکند بخار
۳۱از بهر ثبت و ضبط ثواب و گناه تو
تا آفریده آن دو ملک آفریدگار
۳۲بالا نکرده سر ز رقم کاتب یمین
ناورده دست سوی قلم ضابط یسار
۳۳عدل تو حاکمیست که اندر حمایتش
از بس قویست دست ضغیفان این دیار
۳۴جایی رسیده کار که در خاک پاک یزد
حد نیست باد را که کند زور بر غبار
۳۵شاها توجه تو سخن میکند نه من
ورنه من از کجا و زبان سخن گزار
۳۶بودم خزف فروش سر چار سوی فکر
پر ساختی دکان من از در شاهوار
۳۷نظمم اگر چه بود زری سکهای نداشت
از نام نامی تو زری گشت سکه دار
۳۸اطناب در سخنی نیست مختصر
وحشی از آن سبب به دعا کرد اختصار
۳۹تا رخش روزگار نیاید به زیر زین
تا توسن فلک نتوان داشت در جدار
۴۰بادا زبون رایض اقبال و جاه تو
همواره توسن فلک و رخش روزگار
۴۱