بر سر نکشت درتب غم هیچکس مرا
جز دود دل که بست نفس بر نفس مرا
۱من سر زنم به سنگ و تو ساغر زنی به غیر
این سرزنش میانهٔ عشاق بس مرا
۲روزی که میرم از غم محمل نشین خود
بهر عزا بس است فغان جرس مرا
۳زین چاکهای سینه که کردند ره به هم
ترسم که مرغ روح پرد از قفس مرا
۴وحشی نمیزدم چو مگس دست غم به سر
بودی اگر به خوان طرب دسترس مرا
۵