آه ای فلک ز دست تو و جور اخترت
کردی چو خاک پست مرا، خاک بر سرت
۱جز عکس مدعا ز تو کس صورتی ندید
تاریک باد آینهٔ مهر انورت
۲مشمار برق آه جگر سوز من به هیچ
با خاک تیره گر ننمایم برابرت
۳شد کشته عالم و تو همان در مقام جنگ
ای تیز جنگ کند نگردید خنجرت
۴تا چند تلخ کام جهان را کنی هلاک
هرگز تهی نمیشود از زهر ساغرت
۵سد داد خواه هر طرفی ایستاده لیک
دست که میرسد به عنان تکاورت
۶چندین شکست کار من دلشکسته چیست
ای هرزه گرد نیست مگر کار دیگرت
۷کشتی مرا ز کینه به تیغ زبون کشی
گویا نشد دچار کس از من زبون ترت
۸بادا سپاه روز تو یارب که هیچ یار
نور وفا نیافت زشمع مه وخورت
۹چون جویم از تو مهر که برخاکش افکنی
گیرد اگر چه مهر جهانگیر در برت
۱۰بگسل طناب خیمهٔ لعبت که سوختم
زین بازی ملال فزای مکررت
۱۱گو زرد از خزان فنا شو که هیچ بار
جز بار دی ندید کس از چرخ اخضرت
۱۲نسبت به من غریب طریقی گزیدهای
گویا هنوز شعله آهم ندیدهای
۱۳یاران رفیق و همنفس و یار من کجاست
مردم ز غم ، برادر غمخوار من کجاست
۱۴من بیخودانه سینه بسی کندهام زدرد
گویید مرهم دل افکار من کجاست
۱۵دارم تنی به صورت طاووس داغ داغ
توتی زبان نادره گفتار من کجاست
۱۶بگداختم چنانکه نشستم به روز شمع
آتش نشان آه شرربار من کجاست
۱۷بی یار و بیکسم ، چه کنم چیست فکر من
آنکس که بود یار وفادار من کجاست
۱۸بیمار بود آنکه غمش ساخت بیخودم
آگاهیم دهید که بیمار من کجاست
۱۹با خواب نور دیده به سیلاب گریه رفت
آن نوربخش دیده بیدار من کجاست
۲۰دل زار شد ز نوحه من نامراد را
ای همدمان مراد دل زار من کجاست
۲۱روز خزان نهاد گلستان عمر من
آن گل که بود رونق گلزار من کجاست
۲۲گوهرشناس و جوهری نظم و نثر کو
جوهر فزای گوهر اشعار من کجاست
۲۳یاری نماند و کار من از دست میرود
آن یار را که بود غم کار من کجاست
۲۴در خاک رفت گنج مرادی که داشتیم
ما را نماند خاطر شادی که داشتیم
۲۵