شغلی که مطمح نظر کیمیاگر است
تحصیل اتحاد صفات مس و زر است
۱این فعل پر شکوه نیاید ز هر گروه
زان صنف خاص کاین عمل آید یکی خور است
۲فرعیست این عمل ز اصول کمال خور
وین اصل در جریده حکمت مقرر است
۳در چشم ظاهر است بزرگ این عمل ولی
گر بنگری به دیدهٔ باطن محقر است
۴عرض زر از جبلت مس سهل صنعتیست
قلاب شهر نیز باین معرض اندر است
۵از کیمیا مراد نه اینست نزد عقل
کن صنعت از قبیل عملهای دیگر است
۶تحقیق اگر ز من شنوی اصل کیمیا
فیضی بود که در نظر شاه مضمر است
۷فیضی که جان پاک کند جسم خاک را
کی با سرشت زیبق و گوگرد احمر است
۸این فیض کامل از نظری میکند ظهور
کش چشم لطف و مرحمت شاه مظهر است
۹شاهی که با مشاهده اعتبار او
هستی و نیستی دو گیتی برابر است
۱۰ماهی که در معامله مهرش آفتاب
در ذروهٔ کمال خود از ذره کمتر است
۱۱یعنی غیاث دین محمد که درگهش
جای تفاخر سر خاقان و قیصر است
۱۲اکسیر دولت ابدی در جناب اوست
دولت در آن سر است که بر خاک این در است
۱۳طعنش رسد به ناصیهٔ نور پاش مهر
آن جبهه کش سجود در او میسر است
۱۴از شخص آفرینش و از پیکر وجود
در رتبه دیگران همه پایند و او سر است
۱۵آنجا که بحث منزلت پا و سر کند
داند خرد کزین دو که لایق به افسر است
۱۶در خدمت ستارهٔ بخت بلند اوست
گر سعد اصغر است و گر سعد اکبر است
۱۷با آب کرد آتش سوزان به عدل او
صلحی چنان که بط همه جا با سمندر است
۱۸گر شیر در زمان بهار عدالتش
بیند رخ غزاله که از لاله احمر است
۱۹از خوف تب کند که مبادا گمان برند
کن سرخی از تپانچهٔ ظلم غضنفر است
۲۰آنجا که نفس نامیه را تربیت کند
لطفش که ظل او همه جا فیض گستر است
۲۱رویاند از زمین فنا سبزهٔ بقا
آبی که چشمهاش دم شمشیر و خنجر است
۲۲گر عرصهٔ عبور فتد خیل مور را
آیینهای که روشن از آن رای انور است
۲۳اعمی ز هم جدا کند اندر اشعهاش
هر نقش پای مور که بر روی جوهر است
۲۴ای کز درر فشانی ابر عطای تست
هر گوهری که در صدف بحر اخضر است
۲۵درویشخانهای که جهان داشت پیش از این
از بخشش تو رشک سرای توانگر است
۲۶هر بیوهای که چرخی و دوکی نهاده پیش
در شغل رشته تافتن عقد گوهر است
۲۷در حجلهای که حفظ تو مشاطگی کند
ای کز تو نوعروس جهان غرق زیور است
۲۸چون شبنمی که بر رخ غنچهست حلیه بند
سیماب قطره زیور رخسار اخگر است
۲۹از شرم خاطر تو که نازیست بیدخان
هرجا که شعله ایست رخش از عرق تر است
۳۰عدل تو قاضیی است که پیوسته بهر عقد
در مجلس عروسی باز و کبوتر است
۳۱گوی سپهر مجمرهٔ تست و اندر او
خورشید و ماه عنبر سوزان اخگر است
۳۲دور بقاست مجمره گردان مجلست
روزش فروغ اخگر و شب دود مجمر است
۳۳جان عدو چو حملهٔ قهرت ز دور دید
با جسم گفت وعده به صحرای محشر است
۳۴کی در مداد سر نهدش وصف ذات غیر
کلکی که در زلال مدیحت شناور است
۳۵از لای منجلاب کجا میخورد فریب
آن ماهیی که جلوه گهش آب کوثر است
۳۶احکام امر و نهی تو در انتفاع خلق
نایب مناب قول خدا و پیمبر است
۳۷شکر حقوق وعد و وعید کلام تو
بر ذمهٔ لسان مسلمان و کافر است
۳۸ای آنکه بهر خدمت در گاه قدر تست
گر جنبش سپهر و گر سیر اختر است
۳۹شاهی و چهار حد جهان پایتخت تست
اقطاع هفت چرخ ترا هفت کشور است
۴۰«الفقر فخری » است ترا در خطاب قدر
آن خطبهای که زینت نه پایه منبر است
۴۱رو زردی از کلاه گدای تو میکشد
تاج زری که بر سر خورشید خاور است
۴۲کج نه کلاه گوشهٔ اقبال سرمدی
مستغنیانه باش که این از تو درخور است
۴۳وحشی بلند شد سخنت بیادب مباش
کوتاه کن که این نه حد هر سخنور است
۴۴باشد همین دعا و ثنا از تو خوشنما
زین هر دو چون گذشت سکوت از تو خوشتر است
۴۵گرچه ثنا خوش است ولی در دعا فزای
کاین زینت اجابت و آن زیب دفتر است
۴۶تا هر چه جز خداست بود جوهر و عرض
وز حکم عقل نسبت ایشان مقرر است
۴۷بادا امور کل جهان را به ذات تو
آن نوع نسبتی که عرض را به جوهر است
۴۸