بلبلی را که همین با گل بستان کار است
بی گلش دیدن گلزار عجب دشوار است
۱غرض از بودن باغ است همین دیدن گل
ورنه هر شوره زمینی که بود پر خار است
۲چمن و غیر چمن هر دو بر آن مرغ بلاست
که غم هجر گلی دارد و در آزار است
۳خود چه فرق است از آن خار که بر چوب گل است
تا از آن خار که پرچین سر دیوار است
۴زحمت خار بود راحت بلبل اما
نه بهر فصل در آن فصل که گل در بار است
۵هر چه جز گل همه خار است چو بلبل نگرد
اندکی غیرت اگر خود بودش مسمار است
۶گو خسک ریشه در آن دیده فرو بر که چو یار
پا از آنجا بکشد سیرگه اغیار است
۷دارم از شش جهت آوازه حرمان در گوش
همچنان در ره امید دو چشمم چار است
۸لنترانی همه را دیدهٔ امید بدوخت
ارنی گوی همان منتظر دیدار است
۹پردهای نیست ولی تا که شود محرم راز
کار موقوف به فرمان دل دلدار است
۱۰شرط عشق است که گر یار بگوید که مبین
چشم خود را نهی انگشت که امر از یار است
۱۱هر که را جان به رضای دل یاریست گرو
صبر بر ترک تمنای خودش ناچار است
۱۲آرزوها بزدا تا نگری جلوه حسن
که دل بیغرض آیینه بیزنگار است
۱۳هست موقوف غرض رد و قبول و بد و نیک
ورنه خوبست گر اقبال و گر ادبار است
۱۴جنس بازارچهٔ عشق نباشد مطلب
دو بضاعت که یکی فخر و دگر یک عار است
۱۵مشرک عشق بود بلهوس کام پرست
کمر دعوی عشقش به میان زنار است
۱۶هست در مذهب ما کافر از آن مرتد به
که گهی قول وی اقرار و گهی انکاراست
۱۷من یکی گویم و جاوید بدین اقرارم
مرتدی معنی انکار پس از اقرار است
۱۸اله اله چو یکی مظهر آثار دو کون
کش متاع دو جهان ریزش یک ایثار است
۱۹میرمیران که کمین رایتش از آیت شان
بهترین رکن فلک را پی استظهار است
۲۰در بنایی که کند جنبش از آن رای مصیب
راستی لازمهٔ ذات خط پرگار است
۲۱پیش دستش که همه افسر عزت بخشد
زر چه کردهست ندانم که بدینسان خوار است
۲۲نقل حکمش نه همین مرکز کل دارد و بس
به امانت قدری نیز بر کهسار است
۲۳لامکان نیست به جز عرصه گه مضماری
گر همه جیش علو تو بدان مضمار است
۲۴کهکشان نیست به جز منتسخ تو ماری
که همه وصف ضمیر تو بر آن تومار است
۲۵خیمه جاه ترا در خور اجزای طناب
امتدادیست که آن لازمه مقدار است
۲۶قطرهای ریخت ز ابر اثر تربیتت
اصل آن نشو و نما گشت که در اشجار است
۲۷سینهٔ صاف تو و آن دل پوشندهٔ راز
طرفه جاییست که آیینه درو ستار است
۲۸قهرمانیست غضب پیشه جهان را سخطت
گرهٔ ابروی او های هوالقهار است
۲۹از نهیب تو نه تنها سر ظالم شده نرم
نرمی آنست که در گردن هر جبار است
۳۰چشمهٔ قهر تو را این یکی از بلعجبی است
که همه ماهی او افعی آتشخوار است
۳۱در تن آن که فلک زهر عناد تو نهاد
استخوان ریزه در او عقرب و شریان مار است
۳۲در کمانی که کشد تیر خلاف تو عدو
رخنهٔ جستن پیکان دهن سوفار است
۳۳باز را خون خورد از صولت انصاف تو کبک
رنگ خونش به همین واسطه در منقار است
۳۴بیخ آزار بدینگونه که انصاف تو کند
عنقریب است که هر گل که دمد بیخار است
۳۵شاخ گل لرزد از این بیم که عدلت گوید
غنچه از بهر چه مانند دل افکار است
۳۶چرخ گوید چه کشم پیش تو درهای نجوم
در زوایای ضمیر تو از این بسیار است
۳۷دهر گوید منم و بحر وجودی کان بحر
ابر احسان ترا مایه یک ادرار است
۳۸لامکان را پس ازین پرکند از منظر کاخ
دهر را همت عالی تو گر معمار است
۳۹یا مرنجان به رکاب زر خود کابلق چرخ
خوش بلند است ولیکن نه چنان رهوار است
۴۰خانه زادیست کهین قلزم احسان ترا
در یکتا که بهین زادهٔ دریا بار است
۴۱آرزوی دل کس را به زبان نیست رجوع
پیش رأی تو که مستغنی از استفسار است
۴۲در نظر حزم ترا آمده چون آتش طور
نور آن آتش موهوم که در احجار است
۴۳نسخه خواهش دلهاست برات کرمت
نقش انگشتر تو مهر لب اظهار است
۴۴داورا بلبل دستان زن معنی وحشی
که خوش آهنگ ترین طایر این گلزار است
۴۵در ازل جز به دعای تو صفیری نکشید
وین نوا تا ابدش تعبیه در منقار است
۴۶بود دایم به دعای تو و تا خواهد بود
کارش اینست و جز این هر چه کند بیکار است
۴۷تا چنین است که بیپاس نماند محفوظ
جنس آن خانه که همسایهٔ او طرار است
۴۸باد حزم تو نگهبان جهان کز پی ملک
پاسبانیست که تا صبح ابد بیدار است
۴۹