دیده گو اشک ندامت شو و بیرون فرما
دیدن دیده چه کار آیدم از دوست جدا
۱عوض یوسف گم گشته چو اخوان بینید
دیده خوب است به شرطی که بود نابینا
۲گرچه دانم که نمییابیش ای مردم چشم
باش با اشک من و روی زمین میپیما
۳در قیامت مگرش باز ببینم که فتاد
در میان فاصله ما را ز بقا تا به فنا
۴یار در قصرچنان مایحهای ذیل جهان
ماکجاییم و تماشاگه دیدار کجا
۵یاد آن یار سفرکرده محمل تابوت
کانچنان راند که نشنید کسش بانگ درا
۶رسم پیغام و خبر نیست ، مصیبت اینست
به دیاری که سفر کرد سفر کردهٔ ما
۷به چه پیغام کنم خوش دل آزردهٔ خویش
از که پرسم سخن یار سفر کرده خویش
۸یاد و سد یاد از آن عهد که در صحبت یار
خاطری داشتم از عیش جهان بر خوردار
۹نه مرا چهرهای از اشک مصیبت خونین
نه مرا سینهای از ناخن حسرت افکار
۱۰خاطری داشتم القصه چو خرم باغی
لاله عیش شکفته گل شادی بر بار
۱۱آه کان باغ پر از لاله و گل یافت خزان
لالهها شد همه داغ دل و گلها همه خار
۱۲برسیدهست در این باغ خزانی هیهات
کی دگر بلبل ما را بود امید بهار
۱۳بلبلی کش قفس تنگ و پروبال شکست
به چه امید دگر یاد کند از گلزار
۱۴گر همه روی زمین شد گل و گلزار چه حظ
یار چون نیست مرا با گل و گلزار چه کار
۱۵یار اگر هست به هر جا که روی گلزار است
گل گلزار که بی یار بود مسمار است
۱۶کاشکی نوگل ما چون گل بستان بودی
که چو رفتی گذرش سوی گلستان بودی
۱۷کاش چاهی که در او یوسف ما افکندند
راه بازآمدنش جانب کنعان بودی
۱۸کاشکی آنکه نهان کشت ز ما یک تن را
بر سرش راه سرچشمهٔ حیوان بودی
۱۹شب هجران چه دراز است خصوصا این شب
کاش روزی ز پس این شب هجران بودی
۲۰چه قدر گریه توان کرد در این غم به دو چشم
کاش سر تا قدمم دیده گریان بودی
۲۱آنکه بر مرکب چوبین بنشست و بدواند
کاش اینجا دگرش فرصت جولان بودی
۲۲سیر از عمر خود و زندگی خویشتنم
نیست پروای خود از بی تو دگر زیستنم
۲۳ای سرا پای وجودت همه زخم و غم و درد
اینهمه خنجر و شمشیر به جان تو که کرد
۲۴هیچ مردی سپهی بر سر یک خسته کشد
روی این مرد سیه باد کش اینست نبرد
۲۵حال تو آه چه پرسیم چه خواهد بودن
حال مردی که کشندش به ستم سد نامرد
۲۶غیر از آن کافتد و از هم بکنندش چه کنند
شیر رنجور چو بینند شغالانش فرد
۲۷که خبر داشت که چندین دد آدم صورت
بهر جان تو ز خوان تو فلکشان پرورد
۲۸سرد مهری فلک با چو تو خون گرمی آه
کردکاری که مرا ساخت ز عالم دل سرد
۲۹چون ترا زیر گل و خاک ببینند افسوس
آنکه دیدن نتوانست به دامان تو گرد
۳۰مردم از غم ، چه کنم، پیش که گویم غم خویش
همه دارند ترا ماتم و من ماتم خویش
۳۱یارب آنها که پی قتل تو فتوا دادند
زندگانی ترا خانه به یغما دادند
۳۲یارب آنها که ز خمخانهٔ بیدار ترا
رطل خون درعوض ساغر صهبا دادند
۳۳یارب آنها که رماندند ز تو طایر روح
جای آن مرغ به سر منزل عقبا دادند
۳۴یارب آنها که نهادند به بالین تو پای
تن بیمار تو بر بستر خون جا دادند
۳۵یارب آنها که ز محرومیت ای گوهر پاک
ابر مژگان مرا مایهٔ دریا دادند
۳۶زنده باشند و به زندان بلایی دربند
کز خدا مرگ شب و روز به زاری طلبند
۳۷