دوستان چرخ همان دشمن جان است که بود
همه را دشمن جان است ، همان است که بود
۱ای که از اهل زمانی ز فلک مهر مجوی
کاین همان دشمن ارباب زمان است که بود
۲شاهد عیش نهان بود پس پرده چرخ
همچنان در پس آن پرده نهان است که بود
۳هیچ بیمار در این دور به صحت نرسید
مهر بنگر که همانش خفقان است که بود
۴تیر بیداد فلک میگذرد از دل سنگ
پیر گردید و همان سخت کمان است که بود
۵گریهٔ ابر بهاری نگر ای غنچه مخند
که در این باغ همان باد خزان است که بود
۶تا به این مرتبه زین پیش نبود آه و فغان
این چه غوغاست نه آن آه و فغان است که بود
۷زین غمآباد مگر مولوی اعظم رفت
شرف الدین علی آن بی بدل عالم رفت
۸چند روزیست که آن قطب زمان پیدا نیست
افصح نادره گویان جهان پیدا نیست
۹مدتی هست که زیر گل و خاک است به خواب
غایت مدت این خواب گران پیدا نیست
۱۰چون روم بر اثرش وز که نشان پرسم آه
کانچنان رفت کز او هیچ نشان پیدا نیست
۱۱گر نهان گشته مپندار که گردیده فنا
چشمه آب بقا بود از آن پیدا نیست
۱۲دل چه کار آید و جان بهر چه باشد که مرا
مرهم ریش دل وراحت جان پیدا نیست
۱۳دور از آن گوهر نایاب ز بس گریه ، شدیم
غرق بحری که در آن بحر کران پیدا نیست
۱۴مرهم سینه آزرده دلان پنهان است
مردم دیده صاحب نظران پیدا نیست
۱۵آه بر چرخ رسانید در این روز سیاه
دود از مشعل خورشید برآرید ز آه
۱۶رفتی و داغ فراقت همه را بر دل ماند
پیش هر دل ز تو سد واقعهٔ مشکل ماند
۱۷آمدم گریه کنان سینه خراشیده ز درد
همچو لوحم به سر قبر تو پا در گل ماند
۱۸دولت وصل تو چون مدت گل رفت و مرا
خار غم حاصل از این دولت مستعجل ماند
۱۹روز محشر به تو گویم که چه با جانم کرد
از تو داغی که مرا بر دل بیحاصل ماند
۲۰محمل کیست که فریاد کنان بر بستند
که به حسرت همه را دیده بران محمل ماند
۲۱ساربان ناقه بر انگیخت ز پی بشتابید
وای بر آنکه در این بادیهٔ هایل ماند
۲۲بار بربسته وخلقی ز پیت بهر وداع
آمد و گریه کنان بی تو به هر منزل ماند
۲۳ای سفر کرده کجا رفتی و احوال چه شد
نشد احوال تو معلوم بگو حال چه شد
۲۴ساربان گریه کنان بود چو محمل میبرد
راه میکرد گل و ناقه در آن گل میبرد
۲۵محمل قبلهٔ ارباب سخن بسته سیاه
میشد و آه کنانش به قبایل میبرد
۲۶روی صحرا خبر از عرصهٔ محشر میداد
اندر آن لحظه که محمل ز مقابل میبرد
۲۷سنگ بر سینه زنان ، اشک فشان ، جامه دران
ناقه خویش مراحل به مراحل میبرد
۲۸هر قدم خاک از ین واقعه بر سر میریخت
محملش را ز اعالی به اسافل میبرد
۲۹در دلش بود که از دهر گرانی ببرد
بسکه بار غم از ین واقعه بر دل میبرد
۳۰بسکه آشفته در آن بادیه ره میپیمود
در عجب بود که چون راه به منزل میبرد
۳۱محمل آمد به در شهر مباشید خموش
سینهها را بخراشید و برآرید خروش
۳۲کاه پاشید به سر ، نالهٔ جانکاه کنید
خلق را آگه ازین ماتم ناگاه کنید
۳۳بدوانید به اطراف جهان پیک سرشک
همه را ز آفت این سیل غم، آگاه کنید
۳۴کوچهها را چو ره کاهکشان گردانید
مشعلی چند چو خورشید پر ازکاه کنید
۳۵تا به دامن همه چون شده گریبان بدرید
عالم از آتش دل بر علم آه کنید
۳۶خلق انبوه بریدند الفها بر سر
مشعل و شمع به این طایفه همراه کنید
۳۷آسمان مجمره افروخته میسازد عود
چشم بر مجمر افروختهٔ ماه کنید
۳۸در خور مرتبهٔ چرخ بلند است این کار
دست از پایه نعشش همه کوتاه کنید
۳۹نعش او را چو فلک قبله خود میخواند
چرخ بر دوش نهد وین شرف خود داند
۴۰