ای فلک چند ز بیداد تو بینم آزار
من خود آزرده دلم با دل خویشم بگذار
۱چند ما را ز جفای تو دَوَد اشک به روی
ما به روی تو نیاریم تو خود شرم بدار
۲از جفا گر غرضت ریختن خون من است
پا کشیدم ز جهان تیغ بکش دست برآر
۳گشت بر عکس هر آن نقش مرادی که زدم
جُرم بازنده چه باشد که بد افتاد قمار
۴فلک از رشتهٔ تدبیر نگردد به مراد
نافه را تار عناکب نتوان کرد مهار
۵داغ اندوه مرا باز مپرسید حساب
نیست آن چیز کواکب که درآید به شمار
۶گر فلک مرهم زنگار کنم کافی نیست
بسکه این سینه ز الماس نجوم است فکار
۷سنگباران شدم از دست غم دهر و هنوز
بخت سرگشتهام از خواب نگردد بیدار
۸چند باشم به غم و غصهٔ ایام صبور
چند گیرم به سر کوچهٔ اندوه قرار
۹میروم دادزنان بر در دارای زمان
آنکه بر مقصد او دور فلک راست مدار
۱۰آصف ملک جهان خواجهٔ با نام و نشان
سایهٔ مرحمت شاه سلیمان آثار
۱۱چرخ پیش نظر همت او پاره مسیست
که درین مهره گل گشته نهان در زنگار
۱۲آنکه چونگل به هواداری او خندان نیست
که درین مهرهٔ گل گشته نهان در زنگار
۱۳آنکه چون گل به هواداری او خندان نیست
هست با سبزه گلنار مدامش سر و کار
۱۴لیک زهری که بود در ته جامش سبزه
لیک خونی که بود بر سر داغش گلنار
۱۵توسن قدر تو زان سوی فلک تا بجهد
سدرهاش رایض اندیشه کند میخ جدار
۱۶رشک احسان تو زد در دل دریا آتش
هست دود دل دریا که شدش نام بخار
۱۷نیست سر برزده هر گوشه حباب از سر آب
چشم بر راه کف جود تو دارند بحار
۱۸گر کمان یک جهت خصم بداندیش تو نیست
از چه رو تیر دو شاخه کندش از سوفار
۱۹