شاه انجم چو زرافشان شود از برج حمل
پر زر ناب کند غنچه نورسته بغل
۱تا ز آیینه ایام برد زنگ ملال
آرد از قوس قزح ابر بهاری مصقل
۲در ته کاسهٔ خیری پی نقاشی باغ
به سر انگشت کند غنچه رعنا ز رحل
۳دوزد از رشته باران و سر سوزن برف
ابر بر قامت اشجار دو سد گونه حلل
۴ای خوشا خلعت نوروزی بستان افروز
جامه از اطلس زنگاری و تاج از مخمل
۵تا گزندی نرسد شاخ گل زنبق را
کرده از غنچه نو رسته حمایل هیکل
۶چون فروزان نبود عرصهٔ گلزار که هست
بر سر چوب ز گلنار هزاران مشعل
۷درد سر گر نشد از سردی باد سحرش
آبی از بهر چه بر ناصیه مالد سندل
۸پنجهٔ تاک ز سرمای سحر میلرزد
لاله از بهر همین کرده فروزان منقل
۹از چه رو گشته چنین شاخ گل آغشته به خون
فحل نگشوده اگر نشتر خارش اکحل
۱۰لاله سر برزده از سنگ ز سرتاسر کوه
گل برون آمده از خاک ز پا تا سر تل
۱۱گویی از کشته شده پشته سراسر در و دشت
از دم تیغ جهاندار به هنگام جدل
۱۲مسند آرای امامت علی عالی قدر
والی ملک و ملل پادشه دین و دول
۱۳باعث سلسله هستی ملک و ملکوت
عالم مسألهٔ کلی ادیان و ملل
۱۴حکمتش گر به طبایع نظری بگشاید
نتوان نام و نشان یافت ز امراض و علل
۱۵پیش در گاه تو چون سایه بود در بن چاه
گرچه بر دایرهٔ چرخ برین است زحل
۱۶اهتمام تو اگر مصلح اضداد شود
سر بر آرد ز گریبان ابد شخص ازل
۱۷پیش ماضی اگر از حفظ تو باشد سدی
هرگز از حال تجاوز نکند مستقبل
۱۸تافت بر یکدیگر از خیط زر مهر رسن
ساربان تو به پا بستن زانوی جمل
۱۹نیست خورشید فلک بر طرف جرم هلال
طبل بازیست ترا تعبیه در زین کتل
۲۰روز ناورد که افتد ز کمینگاه جدال
در فلک زلزله از غلغلهٔ کوس جدل
۲۱پر زند مرغ عقاب افکن تیر از چپ و راست
بال نسرین سماوی شود از واهمه شل
۲۲خاک میدان شود آمیخته با خون سران
پای اسبان سبک خیز بماند به وحل
۲۳بر رگ جان فتد آن عقده ز پیکان خدنگ
که به دندان اجل نیز نگردد منحل
۲۴لرزه بر مهر فتد از اثر موجه خون
که مبادا شود این سقف مقرنس مختل
۲۵دامن فتنه اجل گیرد و پرسد که چه شد
گویدش فتنه چه یارای سخن لاتسئل
۲۶شد پر آشوب جهان وقت گریز است گریز
قوت پا اگرت هست محل است محل
۲۷گرنه پای اجل از خون یلان سست شود
سد بیابان به هزیمت برود زین مرحل
۲۸برکشی تیغ زرافشان و برانگیزی رخش
آوری حمله سوی قلبگه خصم دغل
۲۹از پی روشنی دیدهٔ اجرام کشند
گرد یکران تو سکان فلک بر مکحل
۳۰آنچه از واقعهٔ نوح بر آفاق گذشت
ز آب تیغ تو همان حادثه آید به عمل
۳۱ز آتش تیغ جهانسوز توآید به دمی
آنچه در مدت سد قرن نیاید ز اجل
۳۲آورد از اثر موجه گردون فرسای
قلزم قهر تو در زورق افلاک خلل
۳۳فیالمثل گر به فلک خصم براید چو نجوم
سایه بر عرصه اعلا فکنی از اسفل
۳۴برکشی تیغ چوخورشید به یکدم کم و بیش
اندر آن عرصه نه اکثر بگذاری نه اقل
۳۵داورا دادگرا داد ز بی مهری چرخ
که از او شادی من جمله به غم گشت بدل
۳۶آه کز گردش سیاره به رخسار مرا
هست چون صفحه تقویم ز خون سد جدول
۳۷کام ما چون نبود تلخ که از شوری بخت
گر نشانیم نیقند برآید حنظل
۳۸منم از حرف تمنی و ترجی فارغ
شسته از صفحه خاطر رقم لیت و لعل
۳۹پی زر کج نکنم گردن خود چون نرگس
خرقه برخرقه از آن دوختهام همچو بصل
۴۰وحشی افسانهٔ درد تو مطول سخنیست
طول گفتار ز حد رفت مکن زین اطول
۴۱تاکند فرق که اول نبود چون آخر
خواه آن کس که بود عاقل و خواهی اجهل
۴۲عمر خصم تو چنان باد که از کوتاهی
آخرش را نتوان فرق نهاد از اول
۴۳