عید خرم تر از این یاد ندارد ایام
غالبا روی تو این خرمیش داده به وام
۱به جمال تو گرین عید مجسم بودی
چون مه خویش خمیدی و دویدی به سلام
۲میرمیران که کشیدهست نگارنده غیب
نقش ابروی تو و کرده مه عیدش نام
۳غره و سلخ نیابند در آن دایره راه
که به پرگار ضمیر تو شود ماه تمام
۴راست چون عینک نگشاده نماید به محاق
کس نداند که کدام است مه ومهر کدام
۵هست رای تو که اسرار نهانخانه غیب
غایبانه کند ارباب دول را اعلام
۶بر نباتات اگر پرتو رایت افتد
چشم پر نور دهد بار درخت بادام
۷مهر یک روز اگر جا به ضمیر تو دهد
آخر پرسش محشر رسد آن روز به شام
۸ور شود روز بداندیش تو شب را نایب
همه در شب گذرد تا به گه روز قیام
۹تن خصم تو چه شهریست که شاهش بکشد
کوچههای پر از آشوب در او راه مسام
۱۰سر دشمن نکند روز جزا تیز سری
تیغ باطن چو کشد پنجه قهرت ز نیام
۱۱قهرت آن قلزم زهر است کزو مایه برد
چون به زهر آب دهد خنجر خود را بهرام
۱۲خشمت الماس فروشیست که با آن چنگال
پیش او دست به دریوزه گشاید ضرغام
۱۳آسمان بر سر فتنهست چه شرها بکند
گر گذاری که بگردد به سر خود یک گام
۱۴پیش دندانش سرخار و سر مرد یکیست
شتر مست کش از دست گذارند زمام
۱۵رایض امر ترا عاجز رانست و رکاب
رخش گردون که نه زین کرده کس او را نه لجام
۱۶رستمی باید و دستی که عنان آراید
رخش از آن نیست که او راهمه کس سازد رام
۱۷جنبش چرخ ارادیست چنین گفته حکیم
گر چنین است نگیرد ز چه هرگز آرام
۱۸بنده گویم نه چنین است و بگویم چونست
لرزه افتادهاش از خوف تو بر هفت اندام
۱۹مسند قدر تو جانیست که در نظم امور
به قضاو قدر آرند از آنجا پیغام
۲۰نرسد بادی ازین ره که به پیشش ندوند
کز خداوند خبر چیست در آن وز چه پیام
۲۱عقل کل را به در قصر جلالت دیدم
گفتمش هست از آنسوی فلک هیچ مقام
۲۲گفت ما محرم این پرده نهایم از وی پرس
که فرو مینگرد گاهی ازین گوشهٔ بام
۲۳کثرت مایه اجلال تو میآرد روز
کسوت حد و نهایت بدر بر اجسام
۲۴دورت از گرد مناهیست به حدی رفته
که چو بزم ملک آنجا نه نشانست و نه نام
۲۵ز آنچه از زخمه به تار آید و از تار به گوش
وانچه از خم شده در شیشه و از شیشه به جام
۲۶در زمان توکه از تقویت قاضی عدل
کشتگان رادیت از گرگ گرفتند اغنام
۲۷مادهٔ شیر و نر باز ز بس الفت طبع
شوهر از آهوی نر کرد و زن از ماده حمام
۲۸هر که بگذشت به خاک در دولت اثرت
یافت بر وفق ارادت همه کار و همه کام
۲۹نامدندی به زمین بی زر و خلعت اطفال
بودی از خاصیت خاک درت با ارحام
۳۰مکث زر پیش تو چون مکث جنب در مسجد
هست در مذهب مفتی سخای تو حرام
۳۱بسکه سرمایهٔ شادی و فراغت بخشید
دلت از نعمت خاص و کفت از نعمت عام
۳۲نیم قطرهٔ نتوان یافت ، خرند ار به مثل
قطره اشک به سد در یتیم ار ایتام
۳۳بحر غافل که ز تو کوه چه معدنها یافت
از زر و سیم و ز یاقوت و ز دیگر اقسام
۳۴خواست بر کوه کند عرض سخا یافت روان
مایه خویش چو بر دامنش افشاند غمام
۳۵سیل را گفت که اینها همه جمع آر ببر
سوی دریا و بگو کوه رسانید سلام
۳۶که تو این مایه نگه دار برای خود و ابر
کان دل و دست من و سد چو مرا هست تمام
۳۷ای همه وضع زمان را ز تو قانون و نسق
وی همه کار جهان را ز تو ترتیب و نظام
۳۸ای همه ناصیه آرا ز سجود در تو
چو خواقین معظم چه سلاطین عظام
۳۹شهرت ذره به جایی رسد از تربیتت
که به پیشانی خورشید نویسندش نام
۴۰منم امروز که از فیض قبول نظرت
هر چه گویم همه مقبول خواص است و عوام
۴۱نه از این لفظ تراشان عبارت سازم
لفظهاشان همگی خاص و معانی همه عام
۴۲جگر سوخته در نیفه که این نافهٔ مشک
سرب در گوشهٔ رو مال که این نقرهٔ خام
۴۳معنیی نیست به زندان عبارت در بند
که نجستهست دو سه مرتبه از قید کلام
۴۴هست از گفته این طایفه ناگفته من
آنقدر راه که از بتکده تا بیت حرام
۴۵روش کلک من از خامه ایشان مطلب
که کلاغ ار چه بکوشد نشود کبک خرام
۴۶فیض روح اللهی و پای فلک پیما کو
گرچه بر صورت عیسا بنگارند اصنام
۴۷معنی خاص نه گنجیست که باید همه کس
نیست سیمرغ شکاری که فتد در همه دام
۴۸گر به قدر سخن مرد بود پایه مرد
چیست قدر دگران پیش من و پایه کدام
۴۹به ز اقرانم و خواهم که اگر نبود بیش
نبود کمتر از اقران خودم قدر و مقام
۵۰شاه داند که غرض چیست از اینها وحشی
به دعا رو که بود رسم گدایان ابرام
۵۱وهم را تا نبود هیچ به پرگار رجوع
چون بود دایره ساز فلک مینا فام
۵۲عمر بدخواه ترا در خم پرگار فنا
باد چون دایره آغاز یکی با انجام
۵۳