نماز شام که سیمین همای زرین بال
به بام به اختر انداخت سایه اقبال
۱پدید گشت مه نو ز طرف چشمه مهر
به سان خشک لبی برکنار آب زلال
۲نموده هیأت پروین به عینه چون گویی
که کرد از اثر آبله بسی تبخال
۳ز فرط ظلمت شب تنگنای عالم خاک
سیاه شد چو شبستان خاطر جهال
۴سیاهی شب دیجور تا بدان غایت
که بعد حرق هوا التیام بود محال
۵به سد چراغ نبردند از سیاهی شب
به سوی مقصد خود را شبروان خیال
۶شبی چنانکه تو گویی نمونه ایست مگر
ز روز خصم جهان داور ستوده خصال
۷ملک سپاه فلک بارگاه ، خان احمد
سپهر شوکت و حشمت جهان جاه و جلال
۸به غایتیست عطایش که خواهد از اشجار
به جای برگ زبان بردهد به گاه سؤال
۹کمینه زله خور خوان او تواند شد
ضمان روزی اهل جهان به استقلال
۱۰ز شوق رایت احسان بیکرانه او
چه خون که در رحم مادران خورند اطفال
۱۱شد از مهابت او زهرهٔ نهنگان آب
بس است تلخی آب بحار شاهد حال
۱۲به روز حمله کمین خیل او به زور کمند
کشند ماضی ایام را به عرصهٔ حال
۱۳زهی کمند تو آن اژدها به روز وغا
که جذب ثقل جبلی کند ز طبع جبال
۱۴چنان به عهد تو دست ضعیف گشته قوی
که چشم کرده سیه بر هلاک شیر غزال
۱۵هزار دوره به یک دم کند گر آموزد
فلک ز عمر حسود تو رسم استعجال
۱۶فزوده شاهد حسن تو چتر شاهد گل
چنانکه حسن بتان را سواد نقطه خال
۱۷هزار بار فزون از پی تکاور تو
تمام کرد و شکست آفتاب نعل هلال
۱۸کزین وسیله خدمت اگر دهد دستش
که رایضان ترا پا نهد به صف نعال
۱۹سپهر منزلتا، عرضهایست وحشی را
به حضرت تو بیان میکند علی الاجمال
۲۰نهفته نیست که طوف جناب عالی شاه
که هست کعبهٔ آمال قبله آمال
۲۱اگر چه بر همه چون طوف خانهٔ کعبه
نموده فرض خداوند کعبه جل جلال
۲۲در این فرضیه بود فرض استطاعت و بس
و گرنه هیچ مسلمان نمیکند اهمال
۲۳همیشه تا بود این حال دور گردون را
که نیست ماضی و مستقبلش به یک منوال
۲۴به هر طرف که تو آیی زمان مستقبل
معاونی رسدت هر زمان به استقبال
۲۵